#پیتزا_پپرونی
#پیتزا_پپرونی_پارت_258
- بریم دیر شد.
سام گیج شد و دنبال نیایش که او را می کشید به سمت رستوران رفت.
- ناراحت نشد!!!
سام با همان تعجب به نیایش که از ذوق حرفی که شنیده بود هنوز لبخند به لب داشت نگاه کرد و گفت:
- حرفم خنده داشت؟
نیایش خنده سر خوشی کرد و گفت:
- نه دارم به این فکر می کنم چقدر واسه خودت عذاب وجدان داشتی برای گفتن این حرف.
و با چشمان شیطان به سام نگاه خیره ای انداخت. و ادامه داد:
- مهم اینه که همیشه پیش ما باشی.
بعد شانه ای بالا انداخت و گفت:
- حالا به چه عنوانی مهم نیست.
و بدون اینکه نگاهش را از او بگیرد ملوس خندید. دل سام با خنده نیایش لرزید و مجبور شد خودش نگاهش را بگیرد چون نیایش قصد این کار را نداشت. بعد لبش را گزید و سرخوش از حرفی که شنیده بود بالاخره دست از نگاه کردن به سام برداشت. حالا که می دانست سام او را خواهرش نمی داند انگار نصف بیشتر راه را رفته بود. به نظرش بقیه اش کار سختی نبود. گرچه سام هیچ وقت انچنان احساساتی نبود که نیایش بتواند روی احساسات او حساب کند ولی اگر توانسته بود دل استادش را که به بداخمی توی دانشگاه معروف بود به دست بیاورد توی راه آوردن سام هم نمی توانست کار سختی باشد.
نیایش با دیدن دوستانش با ذوق گفت:
- اونجان.
و شانه به شانه سام به سمت دوستانش رفت. برای بقیه از همان دور دستی تکان داد ولی قبل از رسیدن به محل نشستن بقیه صدایی آن دو را متوقف کرد:
- سام خودتی؟
نیایش و سام هر دو برگشتند به سمت صدا. دختر جوانی درست مقابلشان ایستاده بود. و با چشم هایی گرد شده از تعجب نگاهشان می کرد. نیایش نگاه با دقتی به دختر انداخت. قیافه اش یک جورهایی آشنا بود ولی یادش نمی امد کی و کجا او را دیده. ولی از قرار معلوم سام او را به خوبی می شناخت چون لبخند کم رنگی زد و گفت:
- سلام پریا خوبی؟
پریا دو قدم فاصله را طی کرد و با همان تعجب گفت:
- کی اومدی؟وای خدا چقدر عوض شدی؟
سام با همان لبخند جوابش را داد:
- سه چهار روزی میشه. تو هم البته خیلی بزرگ شدی
و ارام خندید. پریا نیشش تا بنا گوش باز شد و گفت:
romangram.com | @romangraam