#پیتزا_پپرونی
#پیتزا_پپرونی_پارت_257


- نیا حالت خوبه؟

نیایش در حالی که انگشتانش را توی هم پیچ تاب می داد گفت:

- یعنی مثل...مثل خواهرت؟؟

و لبش را گزید و به او نگاه کرد اگر جواب سام مثبت بود از همین جا بر می گشت و هرگز اسمش را نمی آورد. چشم هایش از اشک پر شده بود. سام کلافه به او نگاه کرد.

- یعنی الان وقتشه؟

نیایش همچنان منتظر به چشمان سام نگاه می کرد. نیایش توی دلش التماس کرد:

- تو رو خدا بگو نه. هر چی غیر از این.

سام آرام بازوی او را گرفت و به سمت در رستوران برد. نیایش با همان اضطراب گفت:

- نگفتی؟

سام متوقف شد و با غصه نگاهش کرد:

- اگر.... بگم...... نه از من بدت میاد؟

نیایش درست مقابل سام ایستاد و با چشم هایی که هر لحظه از اشک پر تر می شد گفت:

- پس مثل چی؟

- سام کلافه گفت:

- به خدا..نیا من...

نیا با صدای لرزانی گفت:

- تو بگو مثل چی؟

- فرض کن..مثل دختر خاله

انگار یک تکه یخ روی دل نیایش گذاشتند. دستش را جلوی دهانش گرفت و خنده اش با اشکش قاطی شده. سام با نگرانی چنگی توی موهایش زد:

- نیا...خوبی؟ به خدا..من... منظوری نداشتم.

نیایش سرش را تکان داد. تند اشکش را گرفت و گفت:

- خیلی دیوونه ای....فکر کردی اگر بگی مثل خواهر دوستم نداری ناراحت می شم.

سام با تعجب او را نگاه کرد و سر تکان داد. نیایش از ته دل خندید و گفت:

romangram.com | @romangraam