#پیتزا_پپرونی
#پیتزا_پپرونی_پارت_256
- هیچی.
سام بلند خندید و نیایش با خوشی نگاهش کرد.
- راستی محمد سام..
- بله؟
نیایش ریز خندید و با خجالت گفت:
- خرسی و توی اتاق تو جا گذاشتم.
- اره دیدمش.
- حتما تا صبح خوابش نبرده.
سام با تعجب به سمت او چرخید و گفت:
- نیا!؟
نیایش خنده آرامی کرد و گفت:
- حتما فکر می کنی خل شدم. نه؟ خرسی به تمام حرفام گوش داده تمام این مدت محرم اسرارم بود.
بعد چشم هایش را باریک کرد و با شک به سام نگاه کرد و گفت:
- دهن لقی که نکرده؟
سام با این حرف نیایش ناگهان زیر خنده زد. نیایش هم خنده آرامی کرد و گفت:
- مامان بهم میگه خیلی بچه ام می گه تو ده سالگیم موندم. تو هم همین جور فکر می کنی؟
و با نگرانی به سام نگاه کرد.ولی او با سرخوشی به نیایش نگاه کرد و گفت:
- نه...هیچ وقت دلم نمی خواست وقتی بر می گردم نیا کوچولویی که تو ذهنم داشتم خیلی تغییر کرده باشه. من همون نیا رو دوست دارم.
و ماشین را نگه داشت و با یک لبخند پیاده شد. نیایش در حال مردن بود. تمام بدنش داشت می لرزید.
- چرا با من این کار و می کنه؟
سام در را باز کرد و به چهره گیج شده او نگاه کرد:
- نمی آی پائین؟
نیایش بدون حرف پائین آمد. سام در را بست و به او نگاه کرد. سام خودش را به بی خبری زد و گفت:
romangram.com | @romangraam