#پیتزا_پپرونی
#پیتزا_پپرونی_پارت_255


- نه همون یکی و اجازه بدی بسه.

- خوب؟ چی هست؟

- اجازه می دی...یعنی می ذاری...

- بگو دیگه...

- می ذاری امروز.... قول می دم فقط امروز...محمد سام صدات کنم.

دست سام دور فرمان سفت شد. نیایش به سمت او چرخیده بود و این موقع گفتن این حرف گردنش کمی به سمت راست خم شده بود. با این حالت و لحن مگر می توانست نه هم بگوید. چقدر دلش می خواست دسته موهایش را مثل قبل بکشد و بگوید:

- معلومه که می تونی دیوونه.

از این فکر لبخند پهنی زد و بعد هم گفت:

- حالا چرا فقط امروز؟

نیایش دوباره سرش را پائین انداخت و گفت:

- خوب...خوب آخه یه بار بهم گفتی دیگه محمد سام صدات نکنم.

سام سری تکان داد و گفت:

- از امروز می تونی همیشه محمد سام صدام کنی.

نیایش با ذوق سرش را بالا آورد:

- واقعا؟

- آره.

نیایش ذوق کرد و گفت:

- محمد سام...

سام با خنده گفت:

- بله؟

و توی دلش گفت:

- اینم سومیش. چقدر دیگه باید امتیاز بدم؟

نیایش شانه ای بالا انداخت و گفت:

romangram.com | @romangraam