#پیتزا_پپرونی
#پیتزا_پپرونی_پارت_254


- چیه خیلی شنگول شدی دارم باهات میام؟

نیایش خنده سرخوشی کرد و گفت:

- تو اینجوری فرض کن.

و در را باز کرد و خودش را بالا کشید. سام با ابروهایی بالا رفته سوار شد و گفت:

- واقعا باعث افتخاره نیا خانم همراهی شما.

نیایش به حالت نمایشی سرش را خم کرد و گفت:

- خواهش می کنم آقا.

سام سری تکان داد و ماشین را روشن کرد. نیایش از خوشی توی پوستش نمی گنجید. حرف های میترا توی سرش تکرار می شد.

- یعنی میشه اشتباه کرده باشم....یعنی ممکنه سام منو...

از این فکر صورتش گر گرفت و دست هایش را روی صورتش گذاشت با همان حال چرخید و به سام که متفکر مشغول رانندگی بود نگاه کرد.

- یعنی ممکنه؟....محمد سام من

سام به سمت او چرخید و با خنده گفت:

- چرا صورتتو گرفتی؟

نیایش صاف نشست و عبارت محمد سام من را برای خودش تکرار کرد. لبخند کم رنگی زد و بدون اینکه به او نگاه کند گفت:

- میگم سام....

سام در حالی که آینه را می پائید گفت:

- جانم.

لبخند نیایش پهن شد و سام توی ذهنش به خودش یک امتیاز مثبت دیگر داد. نیایش که انگار حرفش یادش رفته بود. دستی به پیشانی اش کشید و گفت:

- چی می خواستم بگم...

سام لبخند به لب به حرکات شتاب زده او نگاه کرد. نیایش زیر چشمی نگاهش کرد و در حالی که با دنباله شالش بازی می کرد گفت:

- می تونم یه خواهش ازت بکنم.

- تو صد تا خواهش کن.

نیایش خندید.

romangram.com | @romangraam