#پیتزا_پپرونی
#پیتزا_پپرونی_پارت_253


و توی ذهنش گفت:

- برای شروع خوب بود. یک پوئن مثبت.

نیایش لبش را گاز گرفت و با تردید پرسید:

- قرارت و بخاطر من کنسل کردی؟

سام سرش را بالا آورد و به او نگاه کرد:

- اره.

- یعنی الان با من میای؟

- خوب آره.

- نهار نمی ری با اونا بیرون.

- نه نیا..چقدر می پرسی.

نیایش چند لحظه توی چشم های سام نگاه کرد. خودش هم نمی دانست دنبال چی می گردد. ولی اینکه سام قرار کاری مهمش را به هم زده بود که با او بیاید چه معنی می توانست بدهد. یک قدم دیگر به او نزدیک شد و گفت:

- چرا؟

و با دقت توی چشم های او زل زد. سام نمی توانست از آن نگاه براق و کنجکاو چشم بر دارد. ناخودآگاه نگاهش گرم شده بود. گرمای نگاهش داست نفس نیایش را بند می آورد.

- چرا چی؟

نیایش یک نفس عمیق کشید و گفت:

- چرا برات مهم بود که با من باشی.

سام به سمت پله چرخید لبخندی زد و و بازوی نیایش را گرفت و کشید و گفت:

- حالا بریم. می گم.

و خودش از پله سرازیر شد. نیایش هم دوان دوان دنبالش آمد.

- هی سام. وایسا ببینم.

اینجا از آن جاهایی بود که دلش می خواست محمد سام صدایش کند.لجش گرفته بود که سام این اجازه را به او نمی داد. سام خنده بلندی کرد و با سرعت بیشتری از پله پائین دوید. نیایش نمی توانست موقعیت را برای خودش حلاجی کند. چند بار لبش را گاز گرفت و گفت:

- یعنی میشه...

و به سام که به سمت در پارکینگ می رفت نگاه کرد. یک لحظه انگار یک هیجان شدید به قلبش تزریق شد. دلش می خواست بالا و پائین بپرد و جیغ بکشد. سام می خواست با او باشد حتی به قیمت به هم خورن قرارش.همین کافی نبود؟ حالا دلیلش هر چه که می خواست باشد. مهم این بود که سام امروز با او بود.دست هایش را پشت کمرش قلاب کرد و با خوشی ورجه ورجه کنان به سمت ماشین سام رفت. سام در پارکینگ را باز کرده و داشت به سمت ماشین می رفت. با دیدن او خنده آرامی کرد و قدم هایش را تند کرد.نیایش نگاهش کرد و او هم گفت:

romangram.com | @romangraam