#پیتزا_پپرونی
#پیتزا_پپرونی_پارت_250


- هیچی یه دروغی سر هم کردم گفتم دیگه.

- تو که الان گفتی رک و راست بهش گفتی.

چرا سام امشب اینقدر به او پیله می کرد. چرا حال خرابش را نمی فهیمد.لبش را تر کرد و سعی کرد چیزی بگوید:

- همون دیگه منظورم همون بود.

سام با چشم هایی باریک شده او را نگاه کرد.نیایش برای جمع کردن گندی که زده بود تند گفت:

- پس فردا چکاره ای؟

سام نفس عمیقی که بیشتر شبیه آه بود کشید و گفت:

- با آقای نورایی و صدرایی قرار نهار دارم.

نیایش وا رفت:

- چرا؟

سام با تعجب گفت:

- چرا چی؟

- چرا پس فردا؟

- پس کی؟

نیایش بی حال به زمین خیره شد و لب هایش را جمع کرد:

- من نیستم پس فردا.

- کجایی؟

- با بچه های دانشگاه قرار شده بعد از این همه وقت دور هم جمع شیم. می خواستم بگم همراهم بیای.

و نیم نگاهی به سام انداخت. سام هم انگار حسابی دلخور شد:

- نمی شه بندازی یه روز دیگه؟

- نه بابا هماهنگ شده. بچه ها بعضی از شهرستان اومدن.

سام فقط خیره به او نگاه کرد لبش را چند بار جوید و بعد هم گفت:

- سازگار هم هست؟

romangram.com | @romangraam