#پیتزا_پپرونی
#پیتزا_پپرونی_پارت_249


نیایش دوباره با تعجب نگاهش کرد.چرا اینقدر گرمش شده بود.توی دلش نالید:

- خدا این دیگه چی می گه.

نیایش دست های مشت شده توی جیب سام را نمی دید. صدای دندان هایش را که با حرص روی هم می ساید را هم همینطور. با اینکه خودش قلبش اینقدر تند می زد که ضربانش را توی گلویش احساس می کرد سعی می کرد بی خیال باشد.

- به عنوان شاگرد و استاد اره مثبته

مکث کرد تا لرزش صدایش را کنترل کند و بعد به آرامی ادامه داد:

- فقط در همین حد.برای همین نمی خواستم مامان شلوغش کنه.

سام چشم هایش را روی هم فشرد. یعنی می توانست روی این حرف نیایش حساب کند. یعنی حقیقت همین بود.نیایش احساس کرد باید توضیح بدهد. حالا دست هایش هم می لرزید:

- فقط خواستم مامان در جریان باشه مثل ماجرای آقای...

و لبش را گزید. سام از خواستگاری نوایی چیزی نمی دانست. سام با دقت به او نگاه کرد و گفت:

- کدومشون پسر آقای حدادی...آقای نوایی همکارت یا اون معین آب زیر کاه.

نیایش رسما سکته کرده بود. سام همه این ها را از کجا می دانست.

- مامان واقعا کارش محشره.

سام ناخودآگاه لبخند زد. نیایش سرش را پائین انداخت و گفت:

- سر آقای نوایی من چیزی به مامان نگفتم. همون جا خودم رد کردم. بعد خاله اش زنگ زده بود با مامان صحبت کرده بود. مامانش فوت شده. گفته بود اگر بخوام صبر می کنن.

نیایش نفس عمیقی کشید. داشت از خواستگارهای رنگارنگش با سام حرف می زد.واقعا چه سوژه نابی بود برای حرف زدن با سام. آروز داشت هیچ کدام از آنها نیامده بودند ولی سام این درخواست را از او کرده بود.لباس ها را توی مشتش فشرد و با حرص توی ساک چپاند.صدای سام بود که باعث شد تندتر ادامه دهد:

- خوب؟

- هیچی مامان هم شاکی که سرخود شدم.برای اینکه منو اذیت کنه بهشون وقت داده بود اومده بودن. منم کلی باهاش دعوا کردم ولی آخر سر دیگه رک و راست به آقای نوایی همه چیز و گفتم.چون مامان که حسابی پسندیده بود.

- چیو رک و راست بهش گفتی؟

نیایش دلش می خواست سرش را توی دیوار بکوبد:

- ابله داری با سام حرف می زنی. حواست کجاست الاغ.

دلیل اینکه حواسش سر جایش نبود اتفاقا همین بود که داشت با سام حرف می زد. به نوایی گفته بود به کس دیگری علاقه مند است که الان شرایط ازدواج را ندارد و خانواده اش خبر ندارند. به سام که نمی توانست این حرف ها را بزند آن موقع منظورش خود سام بود.

- نیا...؟

دوباره نیایش روی دور تند. افتاد.

romangram.com | @romangraam