#پیتزا_پپرونی
#پیتزا_پپرونی_پارت_248
دست هایش را توی جیب مشت کرد:
- این استادت چه جور آدمیه؟
نیایش اشکارا شوکه شده:
- کدوم استادم؟
سام با نوک پایش به پایه صندلی زد و گفت:
- سازگاز.
لازم به پسوند و آقا و این چیزها هم نبود برای سام که بیشتر از همان سازگار نبود گرچه دلش می خواست خیلی از ته دل بگوید:
- این مردک مزاحم چه جور ادمیه؟
نیایش خودش را جمع و جور کرد و گفت:
- آدم بدی نیست. چطور؟
- خاله یه چیزایی می گفت.
دهان نیایش باز ماند دستی به پیشانی اش کوبید و گفت:
- من مرده این راز داری مامانم.
سام اخم کرد:
- یعنی من غریبه ام؟
نیایش توی دلش اوفی کرد و نالید.
- سر جدت الان تریپ داداش بزرگ غیرتی برای من بر ندارم که هیچ حوصله اشو ندارم.
سام منتظر نگاهش می کرد. نیایش لبش را گزید و چند تکه ازلباس هایش را برداشت ضربان قلبش بالا رفته بود.
- چرا مامان راست رفته به سام گفته.
سام منتظر جوابش بود:
- نه مسئله این نیست.
سام بی صبرانه وسط حرفش پرید:
- نظرت درباره اش مثبته.
romangram.com | @romangraam