#پیتزا_پپرونی
#پیتزا_پپرونی_پارت_247
بعد هم آرام خندید و گفت:
- بیچاره استاد به من سفارش کرده مختو بزنم ولی رفتم تو جبهه حریف.
همان موقع صدای زنگ بلند شد.
- میترا یه دقه واسا.
و بلند شد و به سمت در راه افتاد. چشم های خیسش را با دست خشک کرد و در را باز کرد. از دیدن سام پشت در واقعا شوکه شد.
- اِ...سلام...چی شده؟
سام به موبایل توی دست او و نگاه ترش نیم نگاهی انداخت و گفت:
- چکار می کردی؟
نیایش چرخید و به سمت اتاق رفت و گفت:
- با موبایل حرف می زدم.
سام داخل آمد و دنبال نیایش راه افتاد.
- گریه کرده؟
نیایش چرخید توی اتاق و با تعجب به سام که داشت پشت سرش می آمد نگاه کرد و توی گوشی به میترا گفت:
- میترا من دیگه کار دارم برم.
- کی بود؟
- پس فردا می بینمت.
- خودش بود؟
- آره
میترا آرم خندید گفت:
- خوش بگذره
- مرض
بعد هم با خنده قطع کرد. سام کمی به گوشی نیایش با شک نگاه کرد. نیایش بالا هم که داشت با تلفن حرف می زد. چرا امده بود پائین. چه چیزی می خواست بگوید که بقیه نامحرم بودند.چرا گریه کرده بود. اینجا چه خبر بود؟دست به جیب همانجا ایستاد. نیایش سعی کرد بی خیال باشد. نشست سر لباس هایش و بقیه را تند تند توی ساک چید. دلش نمی خواست با سام تنها باشد.سام این پا و آن پا کرد. دلش داشت می ترکید.
- نکنه استاده پشت خط بود.
romangram.com | @romangraam