#پیتزا_پپرونی
#پیتزا_پپرونی_پارت_246


و قطره اشک دیگری که داشت روی گونه اش سر می خورد را گرفت.

- پس فردا باید همه چیو بگی.

نیایش یک لحظه فکر کرد و گفت:

- خودت دیدیش.

- مرگ من؟

بعد صدایش مشکوک شد و گفت:

- واسا ببینم...نکنه همون پسر خاله خوش تیپت باشه که از خارجه اومده؟ ها؟

نیایش دسته ای از موهایش را دور انگشتش پیچید و با اه گفت:

- اره

- خاک تو سرت. اون نیا جانی که اون شب گفت منم برد تو هپروت چه برسه به تو. استاد تا آخر شب دمق بود.

نیا الکی ذوق کرد:

- راست می گی؟

- اره خره.

- نه بابا سام همیشه باهام همین جوری بود از همون اول.

- خوب گوساله از همون اول دوست داشته.

- دقت می کنی همه حیونا رو به من نسبت دادی؟

- اره چون حقته. اصلا یه کاری کن تو پس فردا بیارش من خودم تا آخرش و برات می خونم.

- چی بگم روم نمی شه.

- خاک دو عالم بر سر خاک برسرت.

- میتراااا

- میترا و مرگ.حق داره باور کن تو احمق چی داری آخه.

- ای بابا باشه می ارمش.

- آفرین این شد.

romangram.com | @romangraam