#پیتزا_پپرونی
#پیتزا_پپرونی_پارت_245


نیایش دست از کار کشید و دو زانو کنار دسته لباس های رها شده روی زمین و ساک نیمه پرش نشست. با انگشت مشغول خراشیدن لبه چوبی تخت شد و گفت:

- راستش آره.

صدای جیغ میترا گوشش را کرد.

- خرِ بی شعور چرا الان داری به من می گی.

نیایش دست دراز کرد و عکس دسته جمعی شان را از روی دراور برداشت و درحالی که به چهره سام نگاه می کرد خیلی آرام گفت:

- چون یک طرفه اس.

صدای آه میترا بغض به گلویش انداخت.

- مطمئنی؟

صدایش هم حالا می لرزید:

- نمی دونم...شاید.

- نیا پس از کجا می گی؟

- ولش کن.

- نیا مثل آدم حرف بزن ببینم چه مرگته.

نیاش عکس را روی تخت گذاشت و چانه اش را روی تخت گذاشت و به عکس سام نگاه کرد و با حرص و بغض گفت:

- یکیه که خیلی تو دلش عقده های برادرانه داره می خواد زورکی برادر من باشه.

صدای خنده آرام ولی تلخ میترا توی گوشش پیچید. اشکش را گرفت و دوباره برگشت سر جمع کردن لباس ها و گفت:

- کاش برای منم همین جور خنده داشت.

- حالا چی شده دلش می خواد داداشت باشه.

نیایش اه کشید و گفت:

- مفصله.

- باید همشو برام بگی. شاید اشتباه می کنی.

دست نیایش از حرکت ایستاد:

- من که از خدامه اشتباه کنم.

romangram.com | @romangraam