#پیتزا_پپرونی
#پیتزا_پپرونی_پارت_244
بعد رو به نسترن گفت:
- اون پسره که پارسال با خاله اش و باباش اومد کی بود؟
به جای نسترن یونس جواب داد:
- نوایی. افشین نوایی.
سام اسم و فامیل را توی ذهنش ثبت کرد. اسم چند نفر دیگرا را قرار بود توی ذهن بسپارد؟ نگاه کلافه ای به خاله انداخت و گفت:
- همینا؟
- نه پسر این آقای حدادی هم که ته کوچه می شنین. باباش بازنشسته ارتشه. اونم اومدن. هنوزم طالبن بنده های خدا ولی نیا یک کلام گفته نه.
- چه خبره اینجا.خوب شد زود اومدم.
خاله داشت دوباره می گفت:
- تازه اتفاقا همین دیروزم استادش ازش خواستگاری کرده.
قلب سام توی دهانش بود.احساس گرما می کرد.دستی به یقه اش کشید تا بلکه با جابه جا شدن لباسش کمی خنک شود. خاله معصوم بدون توجه به حال خراب سام به نسترن گفت:
- من بهت گفتم یه چیزی هست تا این استاده زنگ می زنه این مثل جت می ره.
سام سعی کرد لبخند بزند:
- این استادش کدوم استادشه؟
- آقای سازگار. همین مسئول کار گروهی که معلوم نیست چیه.
نسترن با سر تائید کرد و یک تکیه سیب داد دست نهال. سام دستی به گردنش کشید، آب دهانش را به سختی قورت داد و به خاله گفت:
- خوب پس ماجرای این استاده جدیه؟
یعنی مرد تا این حرف را زد. خاله سری تکان داد و گفت:
- چه می دونم والا. من که از کار این دختر سر درنیاوردم. پرو پرو بلند شده اومده به من میگه استادم ازم خواستگاری کرده. همین.
سام ترجیح داد چیزی نپرسد. با این حالش ممکن بود هر گندی بزند. باورش سخت بود یعنی ممکن بود نیا ان مردک را دوست داشته باشد.چهره سازگار را توی ذهنش ترسیم کرد. چیز تعریفی نداشت ولی عیبی هم نمی شد رویش گذاشت. استاد هم که بود.چطور باید نیای اش را از بین این همه ادم نجات دهد؟
نیایش در حالی که یک دستی لباس هایش را توی ساک کوچکی می چپاند به حرف های میترا گوش داد و بعد هم گفت:
- نه میترا مسئله این نیست. بنده خدا آقای سازگار اصلا عیبی نداره ولی خوب یه سری مسائل دیگه هم هست.
- راستشو بگو کلک خبریه.
romangram.com | @romangraam