#پیتزا_پپرونی
#پیتزا_پپرونی_پارت_243
- چند نفر؟؟
خاله معصوم خنده آرامی کرد و گفت:
- چیه فکر کردی نیا همون قدری مونده. خوب بیست و سه سالشه.
نسترن پراند:
- من تو سن این خانم بودم چهار سال بود شوهر داشتم.
یونس با شوخی اضافه کرد:
- عزیزم سه سالش که عقد بود حساب نیست.
و چمکی به او زد که باعث شد نسترن بهش چشم غره برود و با چشم به سام اشاره کند. ولی حواس سام کلا پرت شده بود.
- حالا کی بودن؟ غیر از این معین خان.
و دست به سینه نشست و با خودش گفت:
- آب زیر کاه موزی. معلوم نیست از کجا حواسش به نیای من بوده.
و یک لحظه از بکار بردن این عبارت دلش هری ریخت. بله نیا مال او بود و این را باید به همه می فهماند.معصومه خانم برای سام میوه گذاشت و گفت:
- اولین که همون معین بود که من خودمم مخالف بودم نیا همش هیجده سالش بود مثل نسترنم نبود که بگم بزرگ شده می فهمه الانم نگاه به سنش نکن همونقدر بچه بازی داره.
سام با شنیدن این حرف لبخند پهنی زد و توی دلش گفت:
- خدا رو شکر که عوض نشده.
چون اصلا دلش نمی خواست بعد از هفت سال با یک شخصیت جدید رو به رو شود و تمام افکارش را درباره نیایش به هم بریزد.خاله ادامه داد:
- بعدیشم که یکی از همکاراش تو کارخونه خودت بود.
ابروهای سام بالا پرید.
- کی بوده که جرئت کرده رو دست رئیس بلند شه.
دستی به چانه اش کشید و گفت:
- کی بوده؟ بگین شاید بشناسم.
این حرف را زد ولی به غیر از چند نفری که همان موقع می شناخت و نصفشان هم عوض شده بودند کسی را نمی شناخت. بیشتر برای برخورد در آینده این سوال را پرسیده بود.خاله معصوم متفکر نگاهش کرد و گفت:
- یادم نیست.
romangram.com | @romangraam