#پیتزا_پپرونی
#پیتزا_پپرونی_پارت_242


دسته کلیدش را با حرص از روی دراور چند زد و از اتاق بیرون رفت. می خواست همان شب تا سام بالاست وسایلش را جمع کند. تا کی می خواستند به این قایم موشک بازی ادامه بدهند.وقتی از اتاق بیرون رفت. سام داشت با نهال بازی می کرد و نسترن سینی به دست از آشپزخانه خارج شد. با دیدن نیایش که به سمت در می رود گفت:

- کجا؟

- نیایش در را باز کرد و فقط کوتاه جواب داد:

- پائین.

صدای اعتراض نسترن را هم نادیده گرفت که گفت:

- لااقل از خود صاحب خونه اجازه بگیر.

سام چای را برداشت و گفت:

- نیا الان اونجا حق سرقفلی داره.

و خندید. یونس هم به حرف او خندید و گفت:

- اگر بر نمی گشتی رسما اونجا رو به نام می زد.

نسترن کنار یونس نشست و نهال را روی پایش نشاند و گفت:

- اره انگار از ما گریزون شده.

خاله هم با ظرف میوه از آشپزخانه بیرون آمد و گفت:

- همشم از وقتی شروع شد که معین اومد خواستگاریش.

سام که چایش را به دهان برده بود با شنیدن این حرف یک هورت بزرگ از چایش را به دهان کشید که تا ته معده اش سوخت. دستش را جلوی دهانش گرفت و در حالی که سعی می کرد سوزش دهانش را پنهان کند گفت:

- کدوم معین؟

یونس چایش را مزه مزه کرد و گفت:

- شریک سابق بنده.

ابروهای سام برای لحظه ای گره خورد و استکان را توی دستش چرخاند و گفت:

- نگفته بودی خاله.

معصومه خانم کنار سام نشست و گفت:

- بالاخره خونه دختر دار که درش بسته نمی مونه محمد جان. تا حالا چند نفری در این خونه رو زدن بالاخره. چون مسئله خیلی جدی نبوده نگفتیم.

سام با تعجب به سمت خاله اش برگشت:

romangram.com | @romangraam