#پیتزا_پپرونی
#پیتزا_پپرونی_پارت_251


این بار نیایش خجالت کشید.

- نمی دونم. شاید باشه.

سام واقعا کلافه شده بود.

- یعنی قرار نهارو کنسل کنم. لعنتی چرا حالا؟

نمی دانست چرا حرف زدن اینقدر برایش سخت شده بود. هیچ وقت آدم رمانتیک و احساساتی نبود. هیچ وقت زیادی احساس برای دیگران خرج نمی کرد. برایش گفتن بعضی چیزها خیلی سخت بود. مثل اینکه حتی با کنایه بخواهد به نیا بفهماند که چقدر توی دلش جای بزرگی دارد. این بار سام بود که موضوع را عوض کرد:

- حالا چرا داری جمع می کنی؟

نیایش لبخند کم رنگی زد تا اضطرابش را پنهان کند و گفت:

- آخه دیگه مهمونی تموم شده.

سام به کوله نیایش که از وسایل مختلفی پر شده بود نگاه کرد و روی تخت نشست. نیایش کار لباس ها را تمام کرده بود و داشت زیپ ساک را می بست.لبش را تر کرد بالاخره باید از جایی شروع می کرد:

- هر وقت خواستی بیای پائین بیا. از نظر من اشکالی نداره.

نیایش دوباره سام را خیره نگاه کرد که این بار او بود که نگاهش را دزدید و با صدای آرامی گفت:

- قبلا از این حرفا نداشتیم هر وقت می خواستی می اومدی پائین.

بعد نگاهش را بالا آورد و به نیایش نگاه کرد.

- یادته که؟

نیایش ساکش را کنار در گذاشت و به سمت کوله اش رفت و برش داشت. سام نگاهش را از او نگرفت. آن را روی شانه اش انداخت و به سمت در رفت. ساکش را برداشت و گفت:

- اون موقع بچه بودم ،خیلی چیزا رو نمی فهمیدم.

لبش را گاز گرفت. باید می گفت وگرنه می مرد:

- هر چقدرم تو بخوای بگی برادرمی...ولی واقعا که نیستی....

بعد نگاه دزدکی به سام انداخت و بدون حرف دیگری از اتاق خارج شد. سام از جا پرید. گیج دنبالش دوید و صدایش کرد:

- نیا...

نیایش در حالی که دستش روی دستگیره در خروجی بود ایستاد. کوله اش روی شانه اش بود و ساکش هم دستش. شالش فقط روی سرش بود. دنباله هایش همینجور بی هوا آویزان بودند.

پلیور زمستانی اش یقه پهن و بلندی داشت که گردنش را پوشانده بود. برگشت و به سام با حالتی گناه کار نگاه کرد.انگار از حرفی که زده بود عذاب وجدان گرفته بود. سام چند قدم به سمت او آمد. نگاهش داشت نیایش را پرت می کرد به هفت سال قبل توی فرودگاه، به آخرین دیدار، قبل از رفتن...به چشم های سام خیره شد. توی دلش التماس کرد:

- سام تو رو خدا بگو...بگو و راحتم کن.

romangram.com | @romangraam