#پیتزا_پپرونی
#پیتزا_پپرونی_پارت_240


جلوی در آپارتمانش ایستاد.می دانست نیایش اینجاست. زنگ زد و منتظر شد. چقدر حس خوبی بود که خانه اش را با نیایش شریک شده بود.یک لحظه آروز کرد این شراکت ابدی شود. فقط اگر نیایش کمی روی خوش به او نشان می داد همه چیز حل میشد.واقعا نمی فهمید چه اتفاقی برای نیایش افتاده که این همه از او دور می کند.

- کاش مربوط به اون استاد مزاحمش نباشه.

توی تمام این هفت سال هزار بار خودش را سرزنش کرده بود که چرا آن روز توی فرودگاه به نیایش حرف دلش را نگفته بود. ده بار جمله ای که می خواست بگوید روی زبانش امده بود ولی باز هم نتوانست بگوید.اگر نیایش واقعا فکر می کرد سام برادرش است چه تصوری درباره او پیدا می کرد. چقدر دلش می خواست بگوید:

- نیا منتظرم بمون.

ولی نگفته بود. نگفته بود و رفته بود. در به آرامی باز شد.نیایش با شلوار لی و یک پلیور بلند بافتنی که تا روی باسنش بود جلویش ظاهر شد. شال سفیدش را روی موهایش انداخته بود و چشمانش خواب آلود بود. سام با دیدن او لبخند زد و یک نفس عمیق کشید. این دختر چه داشت که با این جاذبه او را به سمت خودش می کشید. افکارش را کنار زد و گفت:

- سلام. بیدارت کردم.

نیایش سرش را به در تکیه داد و درحالی که دوباره چشم هایش را می بست گفت:

- شواهد همین و می گه.

بعد در را رها کرد و با همان دمپایی های رو فرشی از خانه بیرون امد. سام با تعجب گفت:

- کجا می ری؟

نیایش خمیازه کشان به سمت پله رفت با دست به بالا اشاره کرد و گفت:

- می رم بخوابم.

سام دلش نمی خواست نیا برود. استین پلیورش را از روی بازو گرفت و کشید گفت:

- خوب همین جا بخواب چرا می ری بالا.من تو سالن می شینم سر و صدام نمی کنم.

نیایش چند لحظه با همان چشمان خواب آلود او را نگاه کرد و بعد نگاهش را از او گرفت و سری تکان داد و به سمت پله چرخید و گفت:

- رفتی اون ور خیلی اپن مایند شدی.

و آرام از پله بالا رفت. سام اینقدر ایستاد تا صدای بسته شدن در طبقه چهارم را شنید. با یک اه چرخید و وارد خانه شد و در را بست. پالتویش را در آورد و دستی به گردن عرق کرده اش کشید. اگر نیایش یک ثانیه دیگر به او خیره شده بود حتما بغلش کرده بود. با احساس بدبختی به سمت اتاقش رفت. رو تختی هنوز نا مرتب بود. با همان لباس روی تخت دراز کشید و عطر نیایش شامه اش را پر کرد:

- حالا با تو چکار کنم نیا.

**

سام سرگرم حرف زدن با یونس بود و نیایش هم داشت با موبایلش گوشه سالن صحبت می کرد. سام ناخودآگاه نگاهش روی نیاش می دوید و حواسش به حرف های او هم بود. نیا هم طبق معمول همیشه که با موبایل حرف می زد صدایش کمی بالا رفته بود و عین خیالش هم نبود که بقیه حرف هایش را بفهمند. البته از نظر خودش چیزی هم برای پنهان کردن نداشت. میترا پشت خط بود.

- دیگه کیا هستن؟

- سعی کردیم تمام بچه های دور و اطراف و جمع کنیم.

- اوه پیشنهاد کی بود؟

romangram.com | @romangraam