#پیتزا_پپرونی
#پیتزا_پپرونی_پارت_239


- تو باید به هادی حق بدی. هادی توی اون کارخونه خیلی زحمت کشید والا بابا این اواخر واقعا نمی تونست کار کنه. هادی بود که اونجا رو جمع می کرد.

سام حرفی نزده بود. شاید هم می توانست یک درصد به او حق بدهد ولی این دلیل نمی شد که بخواهد او را زمین بزند خواسته یا ناخواسته آن کارخانه الان مال سام بود.

- من بهش حق نمی دم زندگی منو خراب کنه عمو.

عمو رضا اهی کشید و گفت:

- تا نیستی من خودم به کارخونه سر می زنم. نمی خوام زحمات بابا هدر بره.

سام دلخور شده بود. عمو رضا به او اعتماد نداشت. عمه هم نگرانش بود که توی کشور غریب از راه به در شود و کلا بدبخت شود.

- لطف می کنین ولی من به آقای صدرایی اعتماد کامل دارم.

عمو رضا چند لحظه خیره نگاهش کرد و با دلخوری گفت:

- تو که فکر نمی کنی چشم منم دنبال اون کار خونه است.

سام سرش را پائین انداخت و گفت:

- نه عمو جان این چه حرفیه. دلم نمی خواد زحمتی باشه براتون.

- زحمت نیست. نگران نباش. تو با خیال راحت به درست برس.

یک روز قبل از رفتنش هم سر و کله هادی جلوی خانه اش پیدا شده بود. نگاهش پر از تمسخر بود:

- شنیدم رفتنی شدی.

سام با اخم نگاهش کرد:

- چی می خوای؟

هادی جلو امد و توی چشم های او خیره شد و گفت:

- ببین جوجه یه چیزایی باید توی خون ادم باشه که تو خون تو نیست. تو هم عین بابات عرضه نداری. حالا هر مدرکی هم داشته باشی نمی تونی از توش پول دربیاری.

و چند قدم عقب عقب رفت و با پوزخند و تحقیر او را برانداز کرد. سام خودش هم نفهمید کی به سمت هادی حمله کرد و یک مشت حواله صورتش کرد:

- آره بابای من مثل تو و بابات عرضه چاپیدن مردم و نداشت وگر نه اونم الان عین شما بود.

هادی خونی که توی دهانش جمع شده بود را تف کرد از روی زمین بلند شد.با پوزخند به سام نگاه کرد و گفت:

- دارم روزی رو می بینم که این کارخونه رو به باد دادی جناب احتشام زاده.

سام نگاه نفرت باری به او انداخت و سوار ماشینش شد. بزرگترین انگیزه زندگی اش از رو بردن هادی بود.

romangram.com | @romangraam