#پیتزا_پپرونی
#پیتزا_پپرونی_پارت_238
- چی گفت بهت؟
نیایش در حالی که نگاهش به سام بود که توی جمعیت چمدان سبزش مشخصش کرده و گفت:
- گفت زبان و ادامه بدم. نصفه ولش نکنم.
مادرش لبخندی زد و سر تکان داد:
- به خدا این پسر فرشته اس. ببین چقدر نگران شماهاست.
نیایش هم سر تکان داد. سر تکان داده بود ولی باور نکرده بود که سام او را کناری کشیده و این همه این پا و آن کرده تا بگوید زبانش را ادامه بدهد.به سقف زل زد.
- چی می خواستی بگی سام؟ محمد سام.
چقدر آهنگ اسمش را دوست داشت.چشمانش را از خستگی مالید و اه کشید:
- کاش گفته بودی. کاش این همه سال منو توی این گیجی نگذاشته بودی که بفهمم الان کجای احساس توام.
چشم هایش را بست و سعی کرد بخوابد ولی خوابش هم نمی برد. ذهنش خسته بود و برای خودش یکته تازی می کرد.با همان حرف نصفه و نیمه همان نگاه خیره آخر انگار تمام احساسات نامهموم اخیرش رنگ گرفته بود. نگرانی هایی که از نبودن سام توی دلش بود. از اینکه او را فراموش کند از اینکه از او دور باشد.باز آه کشید.تازه انگار چشمش باز شده بود. درست وقتی که سام برای آخرین بار چرخید و او را نگاه کرد انگار دنیا برایش رنگین کمان شد. دنیایی که قرار بود سام از او دور باشد و شاید او را فراموش کند.
هفت سال برای خودش از همان خداحافظی و نگاه رویا بافته بود. رویاهای رنگی که همیشه می ترسید با آمدن سام سیاه و سفید شوند.چقدر اوایل با شوق منتظر آمدن سام می شد تا با هم چت کنند. چقدر برایش سخت بود که عادی بنویسد وقتی دست هایش داشتند از شوق می لرزیدند. مدام توی کلماتی که سام می نوشت دنبال رد پایی از ان نگاه می گشت اما نبود. سام با او مهربان بود . مثل وقتی که اینجا بود شوخی می کرد و می خندید. حتی گاهی به وضوح می گفت که دلش برای نیا تنگ شده ولی درست وقتی که نیایش می خواست از ذوق این حرف بال در بیاورد یه کلمه تمام رویاهایش را خراب می کرد.
خواهر.
سام همیشه وقتی زیادی توی حرف هایش احساس به خرج می داد ان را به حس برادرانه اش ربط می داد. و نیایش چقدر نا امید می شد. اگر سام فقط به چشم خواهر به او نگاه می کرد پرورش دادن این حس توی وجودش کار احمقانه ای بود. این بود که از سام فاصله گرفت. خودش را درگیر درسش کرد. دانشگاه را بهانه کرد. کار های گروهی تا دور شود تا فراموش کند. کاری که خیلی هم سخت بود. احساسش کم رنگ شد. ولی فراموش نشد.
حالا با آمدنش همه چی قاطی شده بود.تمام افکارش را به هم ریخته بود. شاید اگر می دانست می اید خودش را اماده می کرد ولی این آمدن ناگهانی تمام احساساتش را به هم ریخته بود. هول می شد. انگار وقتی با سام حرف می زد مغزش خالی می شد. گیج می شد. نمی دانست چه مرگش می شد. ولی هر چه که بود خیلی بد بود. حتی از فکر اینکه سام یک روز رو به رویش بشیند و بگوید او فقط خواهر کوچکش است تمام تنش می لرزید.
خواستگاری استاد هم این وسط قوز بالا قوز شده بود. سروش سازگار مرد خوبی بود. تمام مدتی که با او کار کرده بود واقعا او را شناخته بود. با مادرش هم از نزدیک آشنا بود. خانواده اش در سطح خودشان بودند.در یک کلام مرد ایده آلی بود. آیا باید به مادرش حرفی می زد؟ به سام چه؟ به عنوان برادرش؟ چقدر از این عنوان بیزار شده بود .همیشه آرزو داشت برادر بزرگتر داشته باشد ولی هیچ وقت دلش نمی خواست که این برادر سام باشد. برای همین بود شاید که ضمیر ناخوداگاهش او را وادار می کرد که همه جا او را پسر خاله اش معرفی کند. اگر حس خواهرانه ای به او داشت مثل نسترن او را داداش خطاب می کرد.بالاخره چشم هایش روی هم افتاد. ذهنش هنوز درگیر سام بود ولی بالاخره خستگی پیروز شد:
- باید به مامان بگم استاد ازم خواستگاری کرده.
سام از ملاقات با وکیلش برگشته بود. قرار بود تا چند روز دیگر خودش به عنوان مدیر عامل کارخانه اش مشغول شود. از این فکر لبخندی روی لبش نشست. هشت سال پیش وقتی وصیت پدربزرگ را شنید باورش برای خودش هم سخت بود که روزی به این موقعیت برسد.اصلا پشیمان نبود که برای تحصیل به کانادا رفته. آنجا درست رشته ای را که می خواست خوانده بود. ولی اگر اینجا مانده بود معلوم نبود بتواند همان را قبول شود. مهندسی مواد. رشته ای که به راحتی بتواند کارخانه اش را اداره کند. خوشحال بود خیلی زیاد. زندگی رنگ تازه ای گرفته بود. حالا می توانست سرش را بالا بگیرد و به همه عالم فخر بفروشد.حالا در مقابل خانواده اش حرفی برای گفتن داشت. خانواده ای که تا لحظه آخر باورش نکردند.
به اصرار خاله اش مهمانی خداحافظی گرفته بود. البته بدش نمی امد که جلوی آنها نمایش قدرت بدهد ولی اگر اصرار خاله نبود قبول نمی کرد.هنوز یادش بود که وقتی عمه اش او را پشت در دید چقدر شوکه شد. اول چند لحظه نگاهش کرد. بعد اشکش جاری شد و بعد هم او را در آغوش گرفت. سام پیش خودش اعتراف کرد که واقعا تحت تاثیر قرار گرفته و از رفتارش شرمنده شده. مهمانی برگذار شد ولی فقط با حضور عمه و عمو رضا. ساعد و سعید دعوت او را رد کردند. عمو رضایش برایش نگران بود. سام با یادآوری ان شب لبخند تلخی زد.
- عمو جان کارخونه رو که نمی تونی به امون خدا ول کنی.
- می دونم عمو.
- پس با چه فکری داری می ری؟
- من با وکیلم صحبت کردم یه ادم درست و حسابی برام پیدا کرده. ادمی که وابسته به هیچ طرفی نباشه.
و نگاه معنی داری به عمویش انداخت. عمو رضا پیام را خیلی واضح دریافت کرد. سری تکان داد و گفت:
romangram.com | @romangraam