#پیتزا_پپرونی
#پیتزا_پپرونی_پارت_237


- چی شده سام؟

سام این پا و ان شد و بعد خیره به چشمان نیایش نگاه کرد و گفت:

- نیا می خواستم یه چیزی بهت بگم.

- چی؟

سام نگاهش را به وضوح از او دزید. همه جا را نگاه می کرد غیر از چهره او.

- می دونی خیلی برام مهمه.

- خوب چیه. بگو دیگه.

صدای پیج کردن پرواز تهران که امد نیایش بیشتر هول شد.

- وای سام پرواز توه ها.

سام موهای لختش را بالا داد چند لحظه نگهشان داشت و دوباره رهایشان کرد. نیایش بی قرار گفت:

- نمی خوای بگی؟

- ها؟...چرا می خواستم بگم..من رفتم..یه وقت....

خاله صدایش کرد:

- محمد جان جا نمونی.

سام نگاهی از روی شانه به خاله انداخت و بعد دوباره به چهره کنجکاو نیایش نگاه کرد که گفت:

- تو که رفتی چی؟

- من رفتم...یه وقت....نکنه...زبانت و ول کنی کلاس نری....خوب؟...حتما ادامه بده.

- همین؟

- آره...آره...همین و می خواستم بگم. خیالم راحت باشه پس؟

- آره خوب.من خودم دیگه دوسش دارم ولش نمی کنم.

- آفرین من دیگه برم.

- باشه.

و دوباره نگاه کلافه ای به نیایش انداخت و به سمت چمدانش رفت. نیایش هم ارام کنار مادرش برگشت. مادرش از او پرسید:

romangram.com | @romangraam