#پیتزا_پپرونی
#پیتزا_پپرونی_پارت_236


- خوب خواب که نمی تونه باشه مگر اینکه رفته باشه کانادا تبدیل شده باشه به خرس قطبی. اونجا به قطبم که نزدیکه.

کوله اش را از روی شانه برداشت وکاغذهایش را دست به دست کرد و آرام به سمت آشپزخانه رفت

- یعنی ممکنه دسشوئی یا....

به در حمام با تردید نگاه کرد.

- فکر کن الان با یه حوله نیم تنه از حموم بیاد بیرون.

با این فکردستی به پیشانی اش زد و برگشت سمت در و بعد از بستن ان کفش هایش را در آورد و پرت کرد گوشه ای و رفت سمت اتاق.

- من نمی فهمم دختر تو چه مرگت شده. تا دیروز از این اداها نداشتی. اصلا یادت رفته سام کیه؟ آره یادت رفته.

بعد برای خودش شکلک در آورد و گفت:

- نخیر یادم نرفته.

کوله اش را روی تخت انداخت که سام مرتبش کرده بود.کاغذ هایش را روی قفسه کتاب ها گذاشت. مقنعه اش را از سرش کشید و دور خودش توی اتاق چرخید.

- این سام همون سام قبلیه...

بعد توی آینه به خودش نگاه کرد دست به سینه ایستاد و با لحن پر حرصی گفت:

- به قول خودش داداش سام.

دکمه های مانتویش را یکی یکی باز کرد و وسط کار دستش متوقف شد. با بی حالی روی تخت نشست و مشغول جویدن ناخنش شد.

- هه...داداش. برای خودش می بره می دوزه.

با یک حرکت مانتو را از تنش در آورد و پرت کرد روی صندلی میز کامپیوتر موهایش را باز کرد و روی تخت ولو شد. واقعا خسته بود.

دستش را زیر سرش زد و در حالی که با دست آزادش با ریشه های رو تختی بازی می کرد به چند سال قبل فکر کرد به وقتی که سام داشت می رفت.

درست توی فرودگاه سام با همان لبخند همیشگی با همه خداحافظی کرد. دسته چمدانش را کشید و دور شد. بعد ایستاد و برگشت طرف او.نیایش چسبیده بود به بازوی مادرش و با چشم هایی که این بار چند لایه اشک براقشان کرده بود رفتن سام را نگاه می کرد. وقتی سام برگشت.انگار قلبش تکان خورد.بازوی مادرش را رها کرد و به چهره سام نگاه کرد. انگار کلافه بود. یک لحظه به او و بقیه نگاه کرد و بعد هم با چند قدم تند به سمت نیایش امد.

از یاد آوری حال خودش توی آن لحظه لبخند کم رنگی زد.

- چه ذوقی کردم. فکر کردم پشیمون شده نمی خواد بره.

چرخید و به پشت خوابید. هنوز تصویر چهره سام توی ذهنش بود که مقابلش ایستاد و با حالت مضطربی گفت:

- نیا یه دقیقه بیا.

و آرام شانه او را هل داد تا از مادرش دور شود. نیا چند قدم از مادرش فاصله گرفت. سام به او نگاه کرد. از نظر نیایش نگاه سام پر از نگرانی بود.پرسید:

romangram.com | @romangraam