#پیتزا_پپرونی
#پیتزا_پپرونی_پارت_235
- اها...اره....اون چیز شد.
نیایش نمی فهمید چرا بی خودی هول شده.
- نیا چیزی شده؟
صدای سام مشکوک بود.
- نه اونکه...نه اینکه میترا چیز شد....
دستی توی پیشانی اش کوبید و گفت:
- یعنی بچه ها نیامدن تعطیل شد.
سام بعدی از مکث کوتاهی گفت:
- آهان. پس داری میای.
- آره..دیگ داشتم می اومدم.
- باشه می خواستم بگم من دارم می رم بیرون کار دارم نیستم خواستی بیای پائین بیا راحت باش.
- باشه دستت درد نکنه.
- شب می بینمت.
- باشه خدافظ.
بعد از اینکه تماس قطع شد. نیایش دستش را روی قلبش گذاشت و چند بار تند تند نفس کشید.
- داری گندشو دیگه در میاری نیا. ادم باش.
با این فکر پیاده شد و برای خودش یک بستنی خرید تا بلکه التهابش کم شود. همه چیز داشت با هم قاطی میشد.
پشت در کلید به دست این پا و ان پا کرد:
- به این سام اعتباری نیست یه بار دیدی خونه بود.
برای اطمینان بیشتر زنگ زد و چند لحظه ای منتظر شد. برای اینکه حسابی خیال خودش را راحت کند یک بار دیگر زنگ زد. بعد تا ده شمرد و بالاخره رضایت داد تا در را باز کند.
اول سرش را برد تو و بلند گفت:
- صاب خونه؟!!
بعد عین گربه از لای در داخل حزید و با شک به اطراف نگاه کرد:
romangram.com | @romangraam