#پیتزا_پپرونی
#پیتزا_پپرونی_پارت_234


- حالا خوبه یک بار زنگ زده ها.

بعد به سام جواب داد:

- داشتم رانندگی می کردم. الان نگه داشتم.

- خوبه.

- چیزی شده؟

- نه. می خواستم بگم ببخشید تو اتاقت خوابیدم. حواسم نبود اتفاقی شد. حتما کلی به دردسر افتادی برای برداشتن وسایلت.

نیایش دستش را بالا برد و یکی محکم توی سرش کوبید و بعد تا جایی که می توانست زبانش را گاز گرفت.

- این از کجا فهمیده من صبح رفتم توی اتاقش.

سام که مکث نیا را احساس کرده بود با خودش خندید و گفت:

- همون صبح بوی ادکلنت و فهمیدم. لپ تاپتم که نبود. یه دسته کاغذم روی کتابخونه بود اونام نبودن. راستی شالتو چرا نبردی.

نیایش دستش را زیر چانه اش زده بود و با بدبختی با خودش فکر کرد:

- قبلا اینقدر تیز نبودی؟

- آره دیگه زندگی توی غربت ادم و وادار می کنه حواسشو جمع کنه.

چشم های نیایش گرد شد.

- این صدای توی مغزم بود یا واقعا سام بود که جواب داد.

زبانش را گاز گرفت و تردید گفت:

- بلند گفتم؟

صدای خنده سنگین سام دوباره توی گوشش پیچید. اینقدر که محو خنده او شد و همه چیز را فراموش کرد.

- نزدیک بود خاله سکته کنه. مگه بهشون نگته بودی؟

- وای نه. من صبح یادم رفت بگم. کارخونه هم اینقدر سرم شلوغ شده بود که فراموش کردم خبر ندادم.

- الان از پیش خاله میام...تو کی میای؟

- من دیگه داشتم می اومدم.

- خاله گفت خونه استادتی.

romangram.com | @romangraam