#پیتزا_پپرونی
#پیتزا_پپرونی_پارت_233
نیایش گیج شده بود. بدون هیچ حرفی از جا بلند شد.
- بهتره من برم.
استاد هم با یک نفس عمیق بلند شد و سعی کرد نیایش را تحت فشار نگذارد. دست به جیب به او نگاه کرد و گفت:
- پست من منتظر جوابت هستم.
نیایش نگاهی به استاد انداخت. کاش می توانست همین الان جوابش را بدهد. ولی در واقع حرمت شاگرد و استادی را نگه داشت که همان موقع جواب رد را نداد.
وسایلش را برداشت و به سمت در رفت. استاد او را بدرقه کرد:
- پس خبر از شما.
نیایش تمام حواسش را داده بود به کفشش و نمی خواست فعلا به حرف های استاد سمجش گوش کند. بهتر می دید که فعلا از این جا خودش را خلاص کند. بعد به حساب میترا هم می رسید.
با یک خداحافظ کوتاه به سمت در رفت و خودش را تقریبا از خانه بیرون پرت کرد. تازه داشت می فهمید که چقدر اضطراب داشته. پشت فرمان نشست و چند بار انگشتش را جوید.
- اصلا فکرشم نمی کردم اینقدر افتضاح باشه.
توی فکر بود که با صدای زنگ موبایلش یک فرسخ از جا پرید.
- ای مرض مردم.
بعد موبایلش را از توی خرت و پرت هایش بیرون کشید و به شماره ان نگاه کرد. با دیدن شماره سام چشم هایش گرد شد. آب دهانش را قورت داد و چند بار لبش را جوید.
دلش نمی خواست الان با سام حرف بزند.انگار می ترسید از اتفاقی که بین او و استادش افتاده خبر دار شود.انگار که از پشت تلفن هم می تواند حال خراب او را بفهمد.
موبایلش را بیصدا کرد و با احتیاط توی کیفش برگرداند. حالا انگار سام توی گوشی بود با تکان دادن بیشتر می فهمد. ماشین را روشن کرد و سعی کرد به ویز ویز کردن های ویره موبیلش هم بی اعتنا باشد.
بعد از مدتی تماس بالاخره قطع شد و نیایش یک نفس راحت کشید. داغ کرده بود. موبایلش را برداشت تا با میترا تماس بگیرد که دوباره زنگ خورد و از جا پراندش:
- ای کوفت.
دوباره سام بود. پوفی کرد و گفت:
- حالا این سامم گیر داده ها.
یک نفس عمیق کشید و ماشین را نگه داشت و بالاخره جواب داد:
- سلام
- سلام از ماست. معلوم هست کجایی. هر چی زنگ زدم جواب ندادی.
نیایش با خودش فکر کرد:
romangram.com | @romangraam