#پیتزا_پپرونی
#پیتزا_پپرونی_پارت_232
- بله البته اینم میشه ولی...ولی منظور من در واقع چیز دیگه ای بود.
نیایش می ترسید اگر دهان باز کند از خنده منفجر شود برای همین تمام خنده اش را به یک لبخند تبدیل کرد و به استاد خیره شد که استاد دوباره دست پاچه شد و سرش را پائین انداخت:
- آخی...استاد جون چه خجالتی هم هست. بزنم شل و پلت کنم دو ساله من دارم با خیال راخت باهات رفت و آمد می کنم اونوقت تو داشتی برای خودت رویا پردازی می کردی.
استاد من منی کرد و انگار یک لحظه دل به دریا زد کمی به جلو خم شد و توی چشم های نیایش خیره شد و گفت:
- من بهت علاقه مند شدم نیایش.
قلب نیایش با این حرف یک لحظه هری ریخت. در تمام مدت منتظر بود که استاد از او خواستگاری کند. ولی خودش هم باورش نمی شد که این حرف استاد این جوری رویش تاثیر بگذارد.
کمی خودش را جمع و جور کرد و سعی کرد کمی سنگین و متین باشد. فکرش را هم نمی کرد این همه شنیدنش سخت باشد. به خودش تشر زد:
- حالا خوبه می دونستی قراره چی بگه.جمع کن خودتو.
استاد خیره به نیایش که حالا سرش را پائین انداخته بود نگاه کرد و گفت:
- مدتها بود که می خواستم خواسته ام و مطرح کنم. به مادر هم گفته بودم. موافق بود.
نیایش زیر چشمی به استاد نگاه کرد که داشت حالا با لبخند نگاهش می کرد.
- هر وقت بخوای می تونیم...بیایم و با خانواده ات هم مطرح کنم.
نیایش با شنیدن این حرف از جا پرید.
- این استاده چه هوله.
آب دهانش را قورت داد و دستی به مقنع اش کشید و گفت:
- ببخشید...استاد...
استاد اعتراض کرد:
- خواهش می کنم...قرار شد دیگه منو استاد صدا نکی.
نیایش لبش را جوید:
- ای بابا خودش قرار می ذاره خودشم قبول میکنه.
بعد دوباره کمی جا به جا شد و گفت:
- ببینین آقای سازگار...به این سرعت که شما این موضوع و مطرح کردین من واقعا نمی دونم چی بگم.
- بله منم نگفتم الان...چقدر وقت می خواین برای فکر کردن؟
romangram.com | @romangraam