#پیتزا_پپرونی
#پیتزا_پپرونی_پارت_231


و به استاد خیره شد. استادش که انگار از نگاه خیره او بیشتر دست پاچه شده بود تمام اعتماد به نفس و ژستش به هم ریخته بود. نیایش با سرخوشی به رنگ به رنگ شد استادش نگاه کرد و با بدجنسی نگاه خیره اش را از روی او برنداشت بعد با لحن متعجبی گفت:

- حالتون خوبه استاد؟

استاد دستی به پیشانی اش کشید و نفس عمیقی کشید و گفت:

- میشه لطف کنین اینقدر به من نگین استاد؟

نیایش همان حالت متعجب را حذف کرد و گفت:

- پس چی بگم استاد؟

استاد به او نگاه سرزنشگری انداخت که نیایش اصلا به روی خودش نیاورد و منتظر ماند.

- ما الان مدت هاست که با هم داریم کار می کنیم. الان هم که دیگه استاد شما نیستم یه جورایی همکار شدیم با هم .

نیایش خیلی جلوی خودش را گرفت تا پخی زیر خنده نزد.

- استاد جون ترفیع درجه دادی به ما. نه زیادم بد نمی گذره. فیلمی شده این استاد برای خودش.

استاد که نگاهش را روی میز وسط زوم کرده بود داشت ادامه می داد:

- بهتره منو یه جور دیگه صدا کنین.

رگ شیطنت نیایش داشت حسابی وول می خورد.برای همین دست هایش را توی هم چفت کرد و زیر لب برو که رفتیمی گفت و با لحن مثلا شرم زده ای گفت:

- خودمم مدتی بود که داشتم به این فکر می کردم که جور دیگه ای صداتون کنم ولی خوب....خوب... با توجه به سنتون و رابطه ای که داشتیم فکر کردم ....زیادم صحیح نیست.

استاد از خوشی چشم هایش چراغ می زد.و نیایش از شدت بدجنسی در حال مردن بود. مدام به خودش می گفت:

- نکن نیا. مردم آزاری نکن. گناه داره نگاه کن چه عرقی می ریزه.

استاد که از شدت ذوق نیشش هم تا بنا گوش باز شده بود با لکنت گفت:

- نه....نه مسئله ای نیست...شما راحت باشین.

و با همان لبخند پهن به نیایش نگاه کرد.نیایش لبخند مثلا خجالت زده ای زد و گفت:

- چشم...پس من از این به بعد بهتون می گم

نیم نگاهی به استاد انداخت که انگار داشت نیم خیز می شد که به هوا بپرد و گفت:

- آقای سازگار...

استاد همانجور که نگاهش از خوشی پر از چراغ شد به همان سرعت هم برقش رفت. نیایش توی دلش از خنده ریسه رفته بود. استاد بدبخت توی همان چند لحظه هزار تا فکر خوش با خودش کرده بود. با شنیدن این حرف کمی خودش را جمع و جور کرد و گفت:

romangram.com | @romangraam