#پیتزا_پپرونی
#پیتزا_پپرونی_پارت_230


چایش را روی میز گذاشت و گفت:

- بچه ها دیر نکردن؟

استاد خودش هم چایش را برداشت و روی مبل مقابل نیایش نشست و در حالی که به چشم های او زل زده بود گفت:

- تماس گرفتن و گفتن یه کاری براشون پیش اومده امروز نمی ان.

چشم های نیایش گرد شد:

- نمی ان؟

استاد با لبخند چایش را به لب برد و گفت:

- خوب اره.

نیایش کمی توی جایش جا به جا شد و با یک اخم ظریف گفت:

- پس چرا به من خبر ندادین نیام؟

و با حرص از توی لپش را گاز گرفت تا حرف دیگری نزد.استاد با آرامش چایش را روی میز کنار دستش گذاشت و گفت:

- حقیقتش می خواستم باهاتون صحبت کنم.

نیایش دسته مبل را چنگ زد:

- نیایش تو الان به این مبل چسبیدی پس نمی تونی بلند شد و با کله بری تو صورت استاد عزیزت. آفرین دختر خوب.

یک لبخند زورکی روی لب آورد و با اینکه می دانست استادش درباره چی می خواهد با او صحبت کند گفت:

- خوب بهتر نیست بذاریم همه باشن بعد صحبت کنیم.

- نخیر...حقیقتش...یعنی راستش...این صحبت مربوط به شما میشه.

نیاش دست به سینه نشست وسعی کرد حرصش را با مشت کردن دستش خالی کرد و در همان به خودش گفت:

- میترا خودم رسما دارت می زنم.حالا دیگه منو می پیچونی که قرار دو نفره واسه فامیلت جور کنی. عوضی..بی شعور...الاغ...کثـ...

پوفی کرد و به استاد خیره شد که زیادی روی او زوم کرده بود ترجیح داد زودتر حرف هایی را که باید بشنود را بشنود و آب پاکی را روی دست استادش بریزد و برود.

- این بار غلط کنم زودتر بیام. از همه یه ریع دیرتر میام.

بعد یکی از همان لبخند های زورکی اش را زد و گفت:

- خواهش می کنم...مشکلی تو کارم پیش اومده؟؟

romangram.com | @romangraam