#پیتزا_پپرونی
#پیتزا_پپرونی_پارت_229


- بله. چند لحظه ای هست.

نیایش امتحان کرد در باز بود. لبخندی به حواس پرتی اش زد و وارد شد:

- نیا خانم حالا اینقدر تابلو بازی در بیار که همه بفهمن یه مرضت گرفته که اینجوری خل شدی.

دستی به مقنعه اش کشید و چند نفس عمیق کشید و به سمت در ورودی ساختمان رفت.معمولا زودتر از بقیه می رسید. میترا و عارف که تازه ازدواج کرده بودند و جو گیر بودند همیشه خدا هم دیر می رسیدند.

مهرداد یا همان آقای نگارین هم که زیاد وقت شناس نبود و همیشه خدا کلی تاخیر داشت. استاد با لبخند به استقبال نیایش رفت.

- خوش اومدی.

نیایش کفش هایش را گوشه ای جفت کرد و بدون لبخند گفت:

- ممنون.

استاد با دست به نیایش تعارف کرد و او هم طبق معمول رفت طرف میز نهار خوری شش نفره ای که همیشه رویش کار می کردند. ولی استاد این بار مانع شد و گفت:

- حالا فعلا بیاین بشینین کمی پذیرائی کنم ازتون.

نیایش با تعجب به استاد نگاه کرد و سعی کرد خیلی عادی برخورد کند. نگاهی به اطراف انداخت و گفت:

- مادر نیستن؟

استاد در حالی که به سمت آشپزخانه می رفت گفت:

- نه دلشون می خواست شما رو ببین ولی مجبور شدن برن یه سر به خواهرم بزنن بچه اش یه کم مریض احواله.

نیایش کوله اش را کنارش گذاشت و گفت:

- غلط نکنم این استاده یه برنامه ای امروز داره.

نگاهی به ساعتش انداخت و منتظر به در آشپزخانه نگاه کرد. میترا و عارف واقعا دیر کرده بودند همیشه با پنج شش دقیقه تاخیر می رسیدند.

- یعنی میترا خودت و مرده فرض کن. من که می دونم همه این جنگولک بازیا زیر سر توه.

دست به سینه به مبل تکیه داد و نگاهش را به گلدان روی میز وسط سالن دوخت. استاد با یک سینی چای برگشت و سینی را مقابل نیایش گرفت و گفت:

- بفرما.

بعد با خنده اضافه کرد:

- البته خونه داریم به خوبی مامان نیست.

نیایش فقط یک لبخند کج تحویل استاد داد که تازگی ها زیادی با او صمیمی شده بود. امروز اصلا حس شنیدن حرف هایی که این همه مدت منتظرشان بود را نداشت.

romangram.com | @romangraam