#پیتزا_پپرونی
#پیتزا_پپرونی_پارت_228
ارام راست ایستاد و دستی به پیشانی اش کشید و با خودش گفت:
- دیوونه شدم سر صبحی.
پاورچین به سمت کتابخانه رفت و چند دسته از کاغذهایش را برداشت و لپ تاپش را توی کوله اش انداخت. جلوی آینه ایستاد و سر سری دستی به صورتش کشید:
- ای خدا ببین به چه روزی افتادیم.
به خودش ادکلن زد و آخرین نگاه را هم به سام انداخت. به شکم روی تخت خوابیده بود و دست هایش را زیر بالش زیر سرش فرو کرده بود. یک طرف صورتش روی بالش بود و رویش به سمت نیایش.
-نگاش کن. واقعا انگار بی هوش شده.خرسی مواظب این بچه باش تا من برگردم.
همانطور که آرام امده بود. آرام هم رفت. وقتی از اتاق خارج می شد با خودش گفت:
- خدا رو شکر اون عات بدون لباس خوابیدن از سرش رفته.
و با این فکر خنده خجالت زده ای کرد و کفش هایش را تند پوشید و تقریبا ازآنجا فرار کرد. با صدای بسته شدن در سام برای لحظه ای چشم هایش را باز کرد.شامه اش قبل از هر چیزی بکار افتاد. بویش آشنا نبود. ولی غریب هم نبود.
با چشم هایی که به سختی باز شدند ساعت روی میز را برداشت و نگاهی به ان انداخت. هفت و نیم صبح بود.قبل از اینکه ساعت را روی میز بگذارد دوباره خوابش برد.
نیایش موقع کار اینقدر سرش گرم شد که به کلی فراموش کرد که به مادرش یا نسترن خبر بدهد که سام برگشته. کلی کار داشت و تازه عصر هم قرار بود بعد از کارخانه برود پیش گروه تا روی ترجمه قسمت جدید کار کنند.
ظهر متن های ترجمه شده را تحویل منشی رئیس داد و بدون هیچ حرف دیگری از انجا بیرون زد. عادت داشت موقع کار موبایلش را خاموش می کرد چون باعث اینجا شدن یک وقفه ذهنی باعث می شد و تمرکزش را به هم می زد.
وقتی جلوی خانه استاد از ماشین پیاده شد تازه ماجرای رستوران و شب قبل یادش امد. پوفی کرد و دستی به پیشانی اش زد:
- چته نیا خانم. دلت خواسته. اصلا زندگی شخصیت به خودت ربط داره نه هیچ کس دیگه. پس برو که رفتیم.
با این فکر دزدگیر را زد و به سمت در رفت. وقتی زنگ را زد تازه چیزی مثل چراغ توی ذهنش روشن شد:
- ای خاک به گورم به مامان خبر ندادم سام اومده.
لبش را با حرص گاز گرفت و به ساعتش نگاه کرد. نزدیک چهار بود.
- تا حالا حتما خودش بیدار شده. دیگه زنگم بزنم مامان جونم پوستمو می کنه.
صدای استاد از آیفون او را ترساند:
- چرا نمی این تو خانم کیانی.
- مگه در و زدین؟
romangram.com | @romangraam