#پیتزا_پپرونی
#پیتزا_پپرونی_پارت_227


- بگیر بخواب دیگه.

و با همان حالت خواب آلود به ساعت نگاه کرد. با دیدن ساعت 7 مثل فنر از جا پرید:

- لعنت به من.

نهال داشت دست و پا می زد که از روی تخت پائین برود. نیایش او را ارام روی زمین گذاشت و گفت:

- بازم معرفت تو خاله جون. یکی ما رو بیدار نکرده امروز.

بعد با عجله خودش را به دسشوئی رساند.بقیه هنوز خواب بودند. وقت نمی کرد بگوید سام آمده. مادرش که ساعت 6 می رفت سر کار. نسترن هم که تا جا داشت می خوابید.

تند تند لباس هایش را پوشید و بوسه ای روی گونه نهال که داشت دور سالن برای خودش می چرخید کاشت و نگاهی سر سری انداخت که چیز خطرناکی نباشد که نهال به خودش آسیب برساند.

وقتی مطمئن شد. کتانی هایش را پوشید و از پله پائین دوید. ولی جلوی خانه سام ناگهان ترمز کرد. تمام وسایلش انجا بود.

- حالا چه خاکی تو سرم بکنم.

کلید داشت ولی اینکه بدون در زدن وارد شود به نظرش کار درستی نبود. چاره ای نداشت باید وسایلش را بر می داشت. اول آرام در زد و چند لحظه ای منتطر ماند. نگاه کلافه ای به ساعتش انداخت و این بار محکم تر در زد.

وقتی برای بار سوم هم در زد و باز هم خبری نشد با حرص کلیدش را بیرون کشید و گفت:

- انگار بی هوشه. در و از جا در آوردم ها انگار نه انگار. این یکی امشب می اومد خونه رو خالی می کرد عمرا می فهمید.

کلید را توی در چرخاند و اول سرک کشید. خبری نبود و همه جا ساکت بود. آرام از لای در داخل خزید و دوباره نگاهی به اطراف انداخت کفش هایش را در اورد و پاورچین به سمت آشپزخانه رفت. خبری نبود. با همان حالت به سمت اتاق خوابش رفت. نگاهی به در نیمه باز اتاق رو به رو که فکر می کرد سام آنجاست انداخت و توی اتاق خودش خزید.

ولی وقتی به سمت کتابخانه چرخید نزدیک بود جیغ بکشد. دو دستی جلوی دهانش را گرفت و با چشم های از حدقه بیرون زده به سام که به شکم روی تخت درازکشیده بود نگاه کرد.

سام با همان لباسی که دیشب مقابلش ظاهر شده بود خواب بود. شال گردنش هم روی میز کنار تخت توی چشم می زد.تازه عروسک خرسی محبوبش هم زیر بازوی سام داشت خفه می شد. اینقدر جا خورده بود که می ترسید نفس بکشد چه برسد به اینکه از جایش تکان بخورد.

- ای تو روحت نیا. اگه الان بیدار بشه و تو رو اینجا ببینه چه فکری می کنه اخه.

دستش را از جلوی دهنش برداشت و چند نفس آرام کشید.

- غلط می کنه یه چیزی بگه. خوبه بهش گفتم نیاد تو این اتاق.خرسی رو چرا برداشتی تو اخه.

بعد با سرعت نگاهش را چرخاند تا ببیند چیز ممنوعه ای دور و اطراف می بیند که خدا را شکر همه جا امن بود.

- بعدا به حسابش می رسم.الان دیرم شده.

با این حال پاورچین به سمت تخت رفت و نگاه کرد ببین می تواند خرسی را از زیر دست سام بیرون بکشد یا نه.پای عروسک را گرفت و کمی کشید. سام تکان آرامی خود و باعث شد نیا در همان حالت که روی تخت خم شده بود خشک شود.

آب دهانش را فرو داد و با چشم هایی گرد شده به صورت سام نگاه کرد. دوباره خواب رفته بود. آرام پای عروسک را رها کرد و گفت:

- شرمنده خرسی جون ابروم در خطره. حالا تو هم نمی میری دو دقیقه همین جا آروم بگیر. یادت رفته پریشب زیر خودم تقریبا له شده بودی. تا صبح زیر کمر من بودی.

romangram.com | @romangraam