#پیتزا_پپرونی
#پیتزا_پپرونی_پارت_226
- تا فردا.
سام از همانجا سری تکان داد و اینقدر نگاهش کرد تا بالاخره پشت در پنهان شد. با صدای بسته شدن در از جایش تکان خورد و به سمت یخچال رفت که پایش به چیزی گیر کرد. شال نیا بود که روی زمین افتاده بود. خم شد و برش داد. کمی لمسش کرد و بعد به سمت بینی برد و بو کشید. بوی عطر نیا را می داد همان که وقتی توی ماشین نشسته بود احساس کرده بود. لبخندی زد و برای خودش کمی آب ریخت و از آشپزخانه خارج شد. چراغ ها را خاموش کرد و بر طبق عادت گذشته که این مسیر را طی می کرد به سمت اتاق خودش رفت و در را باز کرد.چراغ را زد و به سمت تخت چرخید. تازه آن موقع متوجه وسایل نیایش این جا و آنجا شد.دستی به پیشانی اش زد و با خنده به خودش گفت:
- نیا منو می کشه.
با همان خنده روی لب نگاهی به اطراف انداخت. کتابخانه کوچکی کنار تخت جا داده شده بود که تویش پر بود از کتاب هایی به زبان انگلیسی و فرانسوی به همراه یک عالمه دیکشنری.روی میز کوچکی کنار تخت لپ تاپ سفید رنگی خود نمایی می کرد. که گوشه اش دوتا کفش دوزک کوچک قرمز رنگ چسبانده شده بود. سام با دیدن انها خنده اش گرفت و گفت:
- این نیا هیچ وقت عوض نمی شه حتی اگه صد سالش بشه.
دست به سینه شد و به سمت دارور چرخید روی میز آن پر بود از لوازم آرایش نیمه مصرف شده ای که خیلی بی نظم پراکنده شده بودند. دو تا شیشه ادکلن. جلو تر رفت و به عکس دسته جمعی روی دراور نگاه کرد. مثل همان بود که خودش هم داشت.
چند تا عکس هم که معلوم بود مال دوران دانشجویی نیا بوده. برگشت و نگاهی به تخت به هم ریخته اتاق انداخت. دستش روی چراغ لغزید و بدون هیچ مکثی خودش را روی تخت ولو کرد:
- دلم برای تخت خودم تنگ شده بود.
شال نیایش هنوز دستش بود.چراغ خواب را زد و توی تاریک و روشن نور کم سوی ان نگاهی به شال سرخ رنگ انداخت و گذاشتش روی میز کنار تخت. دستش را زیر متکا فرو کرد و چشم هایش را بست که دستش چیز نرمی را لمس کرد. ان را با عجله بیرون کشید. یک عروسک خرسی قهوه ای رنگ بود. سام با چشم های گرد شده آن را نگاه کرد و گفت:
- نیا باورم نمی شه. مطمئنی بیست و سه سالته؟
بعد با خنده عروسک را روی بالشش گذاشت و دستش را روی آن گذاشت و گفت:
- یعنی شبا اینو بغل می کنه می خوابه.
از این فکر خنده اش گرفت و چند دقیقه ای برای خودش خندید و دوباره به عروسک که زیر دستش تقریبا له شده بود نگاه کرد در حالی که لبخند روی لبش بود به فاصله دوثانیه چشم هایش روی هم افتاد و به خواب رفت.
نیایش پشت در خانه آرام ایستاد و دسته کلیدش را بیرون کشید.
- نسی فقط شانس بیاری بیدار نباشی والا پوستت کنده اس.
کلید را که توی در انداخت متوجه جای خالی شالش شد. پوفی کرد و کلید را توی در چرخاند:
- تو که نصف زندگیت اونجا ولوه اینم روش.
پاورچین وارد خانه شد. چراغ ها خاموش بود. ساعت از یک هم گذشته بود. خیلی عجیب بود که مادرش خواب بود. اولین بار بود که منتظرش نمانده بود.
کفش هایش را توی جا کفشی گذاشت و توی آشپزخانه سرک کشید. نه واقعا خواب بود. کفش های توی جا کفشی هم نشان می داد که نسترن هم همین جا مانده.
به همان آرامی به سمت اتاقش رفت. تازه داشت می فهمید چقدر خسته است. لباسش را عوض کرد و سرش به بالش نرسیده به خواب رفت.
یکی داشت موهایش را می کشید. به سختی چشم هایش را باز کرد. با چهره خندان نهال رو به رو شد.
- تو مگه خواب نداری بچه؟
و او را روی تخت کشید و کنارش خواباند و گفت:
romangram.com | @romangraam