#پیتزا_پپرونی
#پیتزا_پپرونی_پارت_225


- ولی من یه نفرم.... فعلا

نیایش دستگیره در را رها کرد و سینه ای صاف کرد و گفت:

- خوب... به هر حال نمی شه بری اون تو.

و به سرعت از کنار سام گذشت و خودش را توی آشپزخانه انداخت سام با خنده توی اتاق سابق پدر و مادرش رفت. هنوز همه چیز عین سابق بود. انگار که اصلا این خانه را ترک نکرده است.

چمدانش را گوشه ای گذاشت و رو به عکس لبخند زد و گفت:

- سلام... بابا.. سلام... مامان... پسرتون برگشت.

نگاه از عکس پدر و مادرش گرفت و با یک آه پالتو یش را از تن خارج کرد و روی چوب آویزن کرد.

نیایش داشت توی آشپزخانه تند تند همه چیز را سر و سامان می داد و مدام به خودش غر می زد. شال گردنش را با حرص کشید رو روی صندلی پرت کرد که از ان طرف سر خورد و روی زمین افتاد. اوفی کرد و بدون توجه به ان دنباله های شال سفیدش را روی شانه انداخت و ظر ف های کثیف را سر داد توی ظرف شوئی و به خودش تشر زد:

- خوب ابروتو جلو سام بردی نیا جون. میگه دختره چه شلخته اس. نمی دونه من وقت برای شام و نهارم کم میارم.

آشغال های مانده این ور و آن را جمع کرد و توی سطل ریخت. روی میز را دستمال کشید. و در همان حال با خودش درگیر بود که ظرف ها را هم همین الان بشورد یا نه که صدای سام او را از جا پراند:

- چکار می کنی؟

نیایش به سرعت به سمت او چرخید. سام یک شلوار گرمن ورزشی کرم تنش بود با یک تی شرت بدون آستین. نیایش نگاهش را از سام گرفت و گفت:

- داشتم اینجاها رو مرتب می کردم.

و دور خودش چرخید و یک لحظه گیج شد. دلش نمی خواست نگاه شیطانش را روی سام زوم کند. ولی از ان طرف سام با خیال راحت به چهره دست پاچه نیایش خیره شده بود. دسته ای از موهای سیاهش به علت تقلا برای تمیز کردن آشپزخانه روی پیشانی اش ریخته بود و با رنگ سفید شالش زیبای خاصی به چهره اش داده بود.

نیایش که دیگر نمی توانست انجا بایستند. شالش را تند مرتب کرد و به سمت در آشپزخانه رفت. ولی سام یک وری و دست به سینه به دیوار تکیه داده بود و راه را بسته بود. نیایش که فکر می کرد با نزدیک شدنش سام کنار می رود مستقیم به سمت در رفت ولی در آخرین لحظه متوجه شد که سام قصد کنار رفتن ندارد. برای همین سریع خودش را نگه داشت وگرنه با سر توی شکم سام رفته بود. سام لبخندی زد و گفت:

- کجا با این عجله؟

نیایش نگاهش را بالا آورد و به چهره سام نگاه کرد. چشم های سام سرخ و نیمه باز بود. قلب نیایش با نهایت سرعت می زد. انگشت هایش را کف دستش فرو کرد که درد باعث شود فکرش را از سام دور کند. آب دهانش را قورت داد و گفت:

- برم بالا. به مامان اینا خبر بدم .

سام دستی به صورتش کشید و بالاخره راه را باز کرد و گفت:

- نه فعلا چیزی نگو. من خسته ام می خوام بخوابم.اینجوری هم اونا معذبن هم نمی تونم بشینم الان هم نود درصد مغزم خوابه.

نیایش خنده ای کرد و گفت:

- پس برو بخواب. فردا یه جماعت رو سرت خراب می شن.

و کیفش را از روی کاناپه چنگ زد و به سمت در رفت:

romangram.com | @romangraam