#پیتزا_پپرونی
#پیتزا_پپرونی_پارت_224
این را اینقدر بلند گفت که سام هم شنید و توی خانه سرک کشید و با دیدن اوضاع زیر خنده زد.
- پس اون اس ام اس حیاتی این بود.
نیایش که خودش هم خنده اش گرفته بود گفت:
- تو رو خدا رو ما باش رو کی حساب کردیم.
سام نیایش را با فشاری داخل فرستاد و خودش هم پشت سرش وارد شد. نیایش مستقیم به سمت لباس هایش که از همان دور هم بدجور توی چشم می زد رفت و همه شان را بغل زد و به سمت حمام رفت. ولی پشیمان شد و برگشت سمت اتاق خواب. سام خندان همانجا ایستاده بود و نگاهش می کرد. نیایش هم در حالی که نرم نرم می خندید به سمت اتاق خواب رفت و لباس ها را توی یک پاکت مخصوص خرید چپاند و گوشه ای گذاشت و بیرون امد. سام هنوز همان وسط ایستاده بود و داشت اطراف را نگاه می کرد. نیایش به سمت میز رفت و تند تند وسایل و ظرف های روی میز را جمع کرد و گفت:
- اینجوری زل نزن به اطراف همه چی سر جاشه.
سام برگشت و به او که با کوهی از ظرف به سمت آشپزخانه می رفت نگاه کرد و گفت:
- دلم تنگ شده بود برای اینجا.
نیایش کامل توی آشپزخانه از دید ناپدید شد و سام آرام گفت:
- و برای نیای شیطون خودم.
بعد لبخند به لبخند چمدان را به سمت اتاق خوابش برد که نیایش با یک جهش جلویش پرید:
- کجا؟
- خوب می رم تو اتاقم.
- خوب چیزه... امشب نمی شه بری اون تو.
سام دست چمدان را ول کرد و دست به سینه به او نگاه کرد و گفت:
- چرا اونوقت؟
- نیایش به سمت در رفت و ان را بست و دست به سینه مقابل در اتاق خواب ایستاد و گفت:
- چون هنوز در تسخیر منه.
سام سری تکان داد و گفت:
- اووم... اونوقت من امشب کجا برم؟
نیایش یک قدم از پهلو برداشت و بدون اینکه نگاهش را از سام بردارد در اتاق مقابل را باز کرد و گفت:
- اینجا. تازه تختشم بزرگتره.
سام ابرویی بالا انداخت و گفت:
romangram.com | @romangraam