#پیتزا_پپرونی
#پیتزا_پپرونی_پارت_223
سام خنده ای کرد و گفت:
- چه رویا پردازیهایی واسه خودت میکنی.
- خسیس هیچی نیاوری برام.
سام چند لحظه خیره نگاهش کرد و سوال او را نادیده گرفت و به جایش خودش پرسید:
- هنوزم فکر می کنی همون پسر بچه مردنی هستم.
نیایش که داشت کنار او راه می رفت لحظه ای ایستاد و گفت:
- من کی همچین حرفی زدم.
سام شانه ای بالا انداخت و گفت:
- نمی دونم اینجوری احساس کردم.
نیایش نگاهی به هیکل ورزیده سام انداخت و گفت:
- اونجا ورزش می کردی؟
سام چمدانش را از پله بالا کشید و گفت:
- آره. اونجا همه عجیب به ورزش روزانه اهمیت می دن. آدم ناخودآگاه مثل اونا میشه.
نیایش پشت سر او از پله بالا رفت و با خیال راحت او را برانداز کرد.لبخندی داشت روی لب هایش شکل می گرفت که نا خودآگاه جمع شد. بالاخره مقابل در خانه نفس زنان توقف کردند.
- نمی ای بالا؟
- خواب نیستن؟
- مامان هر شب منتظر من می مونه بعد می خوابه.
نیایش دست توی کیفش برد و دسته کلیدش را در آورد و گفت:
- چمدونت و بذار بیا بالا.
سام نگاهی به دسته کلید او انداخت و نیایش هم با خنده گفت:
- تعارف اومد نیومد داره. گفتی از پائین استفاده کن منم که پرو اسباب کشی کردم اینجا.
و در را با یک حرکت باز کرد و هل داد تا تا انتها باز شود و جا برای عبور سام و چمدانش باشد. ولی بادیدن صحنه مقابلش دهانش به اندازه غار باز شد. خانه به همان وحشتانکی سابق بود.
- خاک تو گورت نسی.
romangram.com | @romangraam