#پیتزا_پپرونی
#پیتزا_پپرونی_پارت_222
نیایش خیلی خودش را کنترل کرد تا جیغ نکشد:
-کجااااااااااا؟
لبش را اینقدر محکم گاز گرفت که احساس کرد چاک خورد. منظره خانه سام وقتی عصر آن را ترک کرده بود آمد توی ذهنش. لباس های نشسته اش را ریخته بود کنار در حمام. ظرف و ظروفی که عصرانه خورده بود همانجور روی میز بود و تازه ظرف های روز قبل را هم نشسته بود. اتاق خواب که رسما بازار شام بود. دلش می خواست سرش را محکم به فرمان بکوبد.
- چه خاکی توی سرم بریزم؟
موبایلش را از جیبش بیرون کشید و تند تند به نسترن پیام داد:
- نسی بدو یه دست به سر گوش خونه سام بکش.
صدای سام او را از جا پراند:
- موقع رانندگی پیام می دی؟ خطر داره دختر.
- موضوع حیاتیه.
- به خاله اینا نگی من اومدم.
- نه.
پیام را فرستاد و در حالی که یک چشمش به صفحه گوشی بود و یه چشمش به جلو خدا خدا می کرد زودتر پیام به دست نسترن برسد. وقتی پیام تحویل را دید نفس راحتی کشید. تا برسند نسترن وقت داشت اوضاع انجا را لااقل سر و سامان بدهد. حالا بعدا می رفت و وسایلش را منتقل می کرد بالا. از این فکر حالش گرفته شد. مستقل زندگی کردن هم برای خودش عالمی داشت. ماشین را جلوی در پارکینگ نگه داشت. و پیاده شد تا در پارکینگ را باز کند. سام هم پیاده شد و نگاهی به محله قدیمی اش انداخت و گفت:
- اینجا اصلا فرق نکرده.
نیایش در حالی که داشت به سختی در سنگین پارکینگ را باز می کرد گفت:
- آره بابا مردم اینجا فسیل شدن. تغییر چه می دونن چیه. صبح تا شب فقط سگ دو می زنن دنبال یه لقمه نون.
بعد برگشت و به سام که با تعجب به او نگاه می کرد گفت:
- چیه خوب. خوبه فقط هفت سال نبودی. مطمئن باش تو این هفت سال اصلا چیزی عوض نشده.
بعد خم شد تا دوباره پشت ماشین بشیند که ناگهان بلند شد و گفت:
- آها غیر از خونه آقای حمید نژاد. یادته که ته کوچه می خورد به خیابون شهید کریمی...خرابش کرده سه طبقه ساخته زیرش هم دو دهنه مغازه. تنها تغییر این محل همین بوده.
بعد هم نشست و ماشین را توی پارکینگ هدایت کرد. سام سعی کرد از آنجا خانه سه طبقه ای که نیایش گفته بود ببیند که توی تاریکی زیاد هم معلوم بود.پشت سر نیایش وارد پارکینگ شد و در را خودش بست. نیایش داشت سعی می کرد چمدان بزرگ سام را از صندوق بیرون بکشید که زیادی سنگین بود و نتوانست. سام با چند قدم بلند خودش ا به او رساند و گفت:
- بده من...این سنگینه.
و خودش با یک حرکت آن را از صندوق بیرون کشید. نیایش در صندق را بست و گفت:
- هر چی سنگین تر بهتر. یعنی سوقاتی بیشتر گیرمون میاد. ولی حالا باید سه طبقه ببریش بالا.
romangram.com | @romangraam