#پیتزا_پپرونی
#پیتزا_پپرونی_پارت_221
- شب خوش.
بعد رو به نیایش با لبخند گفت:
- بریم.
نیایش هم سریع از جمع خداحافظی کرد و شانه به شانه سام به سمت در رفتند.حالا دیگر خودش را پیدا کرده بود. می توانست در برابر سام خودش باشد. انگار که این همه فاصله بینشان نیافتاده است.انگار نه انگار که اتفاقی افتاده می توانست با او مثل سابق راحت باشد.سری برای خودش تکان داد تا جمله "نچندان مثل سابق" که توی ذهنش وول می خورد را بپراند. وقتی از میز فاصله گرفتند بدون اینکه سام را نگاه کند زیر لب گفت:
- معذرت می خوام.
سام با تعجب برگشت و به او گفت:
- برای چی؟
این بار هم نیایش در را باز کرد و با یک لبخند گفت:
- یه روزی ازم خواستی دیگه محمد سام صدات نکنم منم قول دادم.
گام های سست شده سام به سختی در مقابل ایستادن مقاومت کردند و از کنار نیایش که در را نگه داشته بود گذشتند. سام خودش این حرف مدت ها بود که یادش رفته بود.اصلا هم مثل سابق برایش مهم نبود. پس چرا نیا هنوز یادش بود.برگشت و به چهره آرام او نگاه کرد. از چهره اش چیزی نمی توانست بخواند. همه چیز مثل سابق بود. چیزی توی ذهنش گفت:
- نچندان مثل سابق!
آقای سازگار تا خروج آنها از در ایستاده نگاهشان کرد و بعد خیلی سنگین و متفکر نشست.میترا که تمام این برنامه ها را برای نزدیک کردن استاد به نیایش ریخته بود حسابی پکر بود. در واقع با آقای سازگار هم نسبت فامیلی دوری داشت و همین باعث شده بود که آقای سازگار او را واسطه کند برای دادن پیشنهادش به نیایش. میترا قبلا غیر مستقیم سر نخ را دست نیایش داده بود. ولی نیایش به روی خودش نیاورده بود. نمی خواست فکر کردن به این موضوع که استادش می خواهد از او خواستگاری کند روی کار گروهی اش تاثیر بگذارد. این کار اگر چاپ می شد برای رزومه کاریش فوق العاده بود. حضور ناگهانی سام تمام برنامه های میترا و استاد را به هم ریخته بود. در واقع میترا با اینکه دوست صمیمی نیایش بود هیچ چیز از زندگی شخصی نیایش نمی دانشت جر اینکه با مادرش زندگی میکند و تنها یک خواهر دارد.بعد از خاج شدن از رستوران این بار نیایش بود که رو به سام گفت:
- سوئیچ و بده به من. چشمات از خستگی باز نمی شه.
سام بدون مقاومت سوئیچ را به دست نیایش داد. واقعا هم به زور سر پا ایستاده بود.فکرش هم مشغول تر از آن بود که بخواهد نیا را سالم برساند خانه. وقتی راه افتادند نیایش پرسید:
- کجا می ری؟
سام که آرنجش را به پنجره تکیه داده بود دست مشت کرده اش را مقابل دهانش گرفته بود گفت:
- خونه.
- می دونم. منظورم کدوم خونه اس.
- خونه خودم.
نیایش گیج به او نگاه کرد و گفت:
- خوب تو الان دوتا خونه داری دیگه.
سام آهی کشید و رویش را به سمت بیرون چرخاند و گفت:
- می رم آپارتمانم. مثل سابق.
romangram.com | @romangraam