#پیتزا_پپرونی
#پیتزا_پپرونی_پارت_220


بعد زیانش را گاز گرفت. خوب دورغ مصلحتی بود. وگر نه که نمی توانست از گیر این میترای زبان نفهم و فضولی های بی جایش فرار کند. سعی کرد با حرف های بعدی دروغش را قابل قبول تر کند:

- در ضمن محمد سام خسته اس از کانادا تا اینجا این همه راهه. پرواز های طولانی مدت و خسته کننده. می خواد بره خونه استراحت کنه تا اینجا هم بخاطر من اومده که بد قول نشم.

سام تمام مدت با لبخند خسته ای به او نگاه می کرد.دست هایش را توی جیب مشت کرد و خیلی سعی کرد تا ابروهایش بالا نپرد:

- محمد سام!

چقدر این جور خطاب کردن نیایش به دلش می نشست. و این لبخندش را پهن تر کرد. نیایش کیفش را روی شانه اش مرتب کرد و گفت:

- پس با اجازه ما می ریم.

آقای سازگار پرید وسط حرف نیایش و گفت:

- خوب حالا که تا اینجا امدین شام هم بخورین دیگه.

و امیدوار به نیایش نگاه کرد. سام داشت اعصابش از نگاه های او به نیایش خورد می شد. کاملا معلوم بود که هر چه هست این مرد نگاهی غیر از شاگرد و استادی به نیایش دارد.آقای سازگار هم فهمیده بود که این مرد همراه نیایش خیلی بیشتر از یک پسر خاله به نیایش نزدیک است و برای همین احساس خطر کرده بود.سام انگار نگران جواب نیایش بود. در واقع کسی از او هم نظر نخواسته بود. همه نیا را مخاطب قرار داده بودند. نیایش نگاهی به استادش انداخت و نیم نگاهی هم به میترا انداخت و گفت:

- نه گفتم که محمد سام خسته اس.

بعد برای بستن دهان همه نگاهی به سام انداخت و گفت:

- بریم دیگه مامان اینا الان نگران می شن.

سام دیگر منتظر نشد رو به جمع کرد و گفت:

- عذرخواهی می کنم که برنامه شامتون و به هم ریختم.

بعد برای اینکه حسابی سر نخ را دست استاد بدهد رو به او گفت:

- البته نیا جان زیاد مقصر نیستن.

به چهره سازگار که داشت سعی می کرد خودش را کنترل کند لبخند زد و ادامه داد:

- من چیزی از اومدنم نگفته بودم می خواستم نیا جان و سورپرایز کنم.

اینقدر روی جانش تاکید کرد که خود نیایش هم با تعجب برگشت و نگاهش کرد. استاد با دست عرق پیشانی اش را پاک کرد و با صدایی که سعی در پنهان کردن حرص درونش را داشت گفت:

- خوب اگه اینجوره زیاد مزاحم شما نمی شیم.

همه لبخند زدند. نیایش هم که از اوضاع پیش آمده حسابی هول کرده بود رو به سام گفت:

- بریم دیگه. مزاحم شام خوردن استاد و بچه ها هم نشیم.

سام در تائید حرف او سری برای بقیه تکان داد و گفت:

romangram.com | @romangraam