#پیتزا_پپرونی
#پیتزا_پپرونی_پارت_219


- مثل اینکه خانما مقدم تر بودن ها.

نیایش در را رها کرد و گفت:

- تو خودتو نگه دار داری از خستگی تلف می شی نمی خواد در و برای من باز کنی.

بعد با لبخند کوچکی همراه سام شد. نگاهش را روی میزها چرخاند و بالاخره میز را پیدا کند.

- اونجان.

نگاه سام دقیق شد و به میز خیره شد. چهار نفر پشت یک میز نشسته بودند. یک دختر و سه پسر. سام به بررسی چهره ها پرداخت. همه جوان بودند.

- پس استادش جوونم هست.

نیایش تازه کنار میز رسیده بود که بالاخره میترا او را دید.

- نیایش اومد.

سرها به سمت نیایش و همراهش چرخید. نیایش سریع سلام کرد. همه جوابش را دادند و سوالی به سام نگاه کردند. نیایش بدون نگاه کردن به سام به افراد پشت میز اشاره کرد و گفت:

- میترا دوستم. همسرش عارف. آقای نگارین از همکلاسی ها و همکارام توی کار ترجمه و آقای سازگار استادم.

بعد به سام اشاره کرد و گفت:

- آقای محمد سام احتشام زاده...

مکث کرد..

- پسر خاله ام.

سام سعی کرد لبخند روی لبش را حفظ کند. البته با ان خستگی و سوال های ذهنی اش درباره این استاد کذایی کار سختی بود.آقای سازگار استاد نیایش خیلی هم جوان بود. شاید یکی دو سال از سام بزرگ تر بود.سام با همه دست داد. نیایش می خواست توضیح بدهد ولی نمی دانست جلوی این جمع که چیزی از رابطه او و سام نمی دانند با سام خیلی صمیمی باشد یا نه لبش را تر کرد و گفت:

- می بایست برم دنبال محمد...سام برای همین نتونستم بیام. تازه از کانادا برگشتن.

بعد خودش را توجیه کرد:

- بقیه که خبر ندارن ما سام صداش می کنیم. شاید فکر کنن من زیادی باهاش صمیمی هستم.اووووف...چه شب مزخرفی.

آقای سازگار با حالت خاصی به سام و نیایش نگاه کرد. میترا صندلی کنارش را بیرون کشید و گفت:

- خوب ایشون هم با ما باشن اگه عیبی نداره.

قبل از اینکه کسی چیزی بگوید نیایش با عجله گفت:

- نه ممنون. خونه منتظرن هستن.

romangram.com | @romangraam