#پیتزا_پپرونی
#پیتزا_پپرونی_پارت_218
نیایش آب دهانش را قورت داد. تنها جایی که الان واقعا وقتش بود که سام را ببرد همان رستوران و پیش استاد محترمش بود.
- نه لازم نیست. گفتم نمی ام.
سام بدون توجه به او گفت:
- آدرس بده.
- سام....
سام برگشت و او را نگاه کرد. نگاهش جدی بود.نیایش لال شد و اخم هایش را توی هم کشیدو با خودش گفت:
- رفته اون ور چه دیکتاتور و بد اخلاق شده.
رویش را به سمت بیرون چرخاند و اسم رستوران را گفت. سام نیم نگاهی به او انداخت و گفت:
- میشه بگی تو کدوم خیابونه؟ تا اونجایی که یادم می اد اسم همچین رستورانی رو نشنیدم.
نیایش بدون برگشتن آدرس داد. سام به اخم های در هم رفته او نگاهی انداخت و گفت:
- اگر بخاطر حضور من ناراحتی می تونم برسونمت و خودم با تاکسی برم.
البته اصلا از ته دل نگفت. فقط گفت که گفته باشد. اگر نیایش موافقت می کرد که خودش را خفه می کرد با این حرف زدنش.نیایش از منظره بیرون دل کند و سوالی به چهره سام نگاه کرد. سام برایش غریبه شده بود. قبلا برای حرف زدن با او این همه فکر نمی کرد. این همه تردید نداشت.. این همه کلماتش را گزینش نمی کرد. دوباره زیر چشمی او را نگاه کرد و این بار دلش گرفت. یک ای کاش آمد نوک زبانش ولی با آب دهانش فرستادش پائین. بعد به خودش تشر زد که زبان به دهان بگیرد.
- نه چه مزاحمتی. گفتم خسته ای بری خونه و استراحت کنی وگر نه زیاد هم مهمونی مهمی نبود. تو معذوریت قبول کردم برم.
سام دوباره او را نگاه کرد و ماشین را پارک کرد و گفت:
- خسته که خیلی خسته ام. ولی...
خیره چشم های نیایش شد و در حالی که در را باز می کرد گفت:
- مهم نیست.
بیرون منتظر نیایش شد و یک نفس عمیق کشید. با چشم تعقیبش کرد که از ماشین پیاده شد. کیفش را از صندلی عقب برداشت و شالش را توی آینه کوچکش مرتب کرد.سام این پا و آن پا شد. چه فکری می کرد چه شده بود. این قرار مسخره کذایی دیگر از کجا پریده بود وسط سورپرایزش. با این همه ذوق و شوق از آن سر دنیا خودش را رسانده بود که حالا برود با یکی که با نیایش صنمی دارد شام بخورد.
چشم هایش را مالاند. سه تا پرواز عوض کرده بود تا از ونکور رسیده بود اینجا. از ونکور به لندن از لندن به تهران. توی فرودگاه تهران هم یک نصفه روز معطل شده بود تا زمان پروازش برسد. حالا بعد از یک شبانه روز کامل پرواز های پی در پی این شده بود پاداش هیجانش برای رسیدن به خانه. نفسش را پر صدا بیرون داد و به نیایش خیره شد. از آخرین تماسش با خاله و نسترن دو ماه گذشته بود. همان موقع هم می توانست بگوید که کارهایش تقریبا تمام شده ولی ترجیح داده بود تاریخ دقیق ندهد. حتی برای ساحل هم یک ایمیل خشک و خالی در آخرین لحظات فرستاده بود و خداحافظی کرده بود. حتی هنوز نتوانسته بود چک کند ببیند جوابی داده یا نه. البته می دانست ساحل زیادی سرش شلوغ است و به این زودی ها جواب نمی دهد.چشم هایش از زور خستگی می سوخت. نیایش کیفش را روی شانه مرتب کرد و گفت:
- بریم.
سام تن خسته اش را تکانی داد و ماشین را دور زد و کنار نیایش ایستاد. نیایش نگران یه چهره خسته او نگاهی انداخت و گفت:
- من فقط عذرخواهی می کنم بعد بریم خونه.
سام خسته تر از انی بود که بخواهد هنوز نرسیده ته و توی ماجرا را در بیاورد و بفهمد این استاد از کجا افتاده وسط زندگی نیا و اصلا چه از جان او می خواهد.دست هایش را توی جیب های پالتویش کرد و همراه نیایش به سمت ورودی رستوران رفت. نیایش جلوتر از سام در را باز کرد و خودش وارد شد. سام به او که در را نگه داشته بود لبخند زد و پشت سرش وارد شد و گفت:
romangram.com | @romangraam