#پیتزا_پپرونی
#پیتزا_پپرونی_پارت_217


بعد هم تند رفت و دزدگیر را زد و در صندوق عقب را باز کرد.سام کنار نیایش که دستش روی در صندوق بود و سرش را پائین انداخته بود ایستاد و گفت:

- حالا چه کاری هست؟

نیایش این پا و ان پا کرد و بدون اینکه به سام نگاه کند گفت:

- یه کار ترجمه است. با چند تا از بچه ها داریم یه رمان و ترجمه می کنیم قراره استاد برامون چاپ کنه.

و توی دلش گفت:

- چرا نیامده گیر داده به این استاد من؟

سام دسته چمدان را جمع کرد و با یک اهان چمدان را توی صندوق گذاشت. و نیایش با یک ضرب در را بست. سام چند لحظه مکث کرد و نیایش با گام هایی لرزان به سمت در راننده رفت.

سام هنوز همانجا ایستاده بود.نیایش با تعجب گفت:

- چرا سوار نمی شی.

سام به سمت او امد و گفت:

- سوئیچ و بده.

نیایش اول با تعجب نگاهش کرد ولی وقتی نگاه سام را دید ناخودآگاه دستش جلو رفت و سوئیچ را به دست او داد.

- برو سوار شو.

نیایش بدون حرف ماشین را دور زد. ته دلش ممنون سام هم بود. با ان حالش که نمی توانست رانندگی کند. فضای بسته ماشین حال خراب نیایش را خراب تر کرد. هنوز باورش نمی شد که کنار سام نشسته است. هر چند لحظه یک بار زیر چشمی نگاهی به او می انداخت تا مطمئن شود خودش است و درست کنارش نشسته. دست هایش را زیر بغلش گذاشت و سعی کرد فکرش را متمرکز کند.صدای سام بود که او را از افکارش بیرون کشید:

- برنامه ات بخاطر من به هم خورد؟

و نیم نگاهی به او انداخت.نیایش دست هایش را زیر بغلش مشت کرد و گفت:

- نه به هم نخورد...قول صد در صد نداده بودم که می رم.

سام دوباره نگاهش کرد و گفت:

- کجا باید برم؟

نیایش سرش را بلند کرد و با تعجب گفت:

- خوب خونه ات دیگه.

نگاه سام به روبه رو بود. لبخند یک وری زد و گفت:

- کجا قرار داشتی؟

romangram.com | @romangraam