#پیتزا_پپرونی
#پیتزا_پپرونی_پارت_216
- نخیر گفتم که یه مسئله کاری پیش آمد.
- پس نمی تونیم امشب زیارتتون کنیم؟
نیایش دلش می خواست سرش را به ستون کنارش بکوبد.
- گفتم که نمی تونم بیام.
سام بین حرف او پرید و با لحنی که سعی می کرد دلخور نباشد گفت:
- نیا اگر جایی باید بری من مزاحمت نمی شم.
نیایش دستش را روی گوشی گذاشت و گفت:
- چمدونت و بردار بریم.
بعد دوباره گفت:
- سعی می کنم بیام استاد. ولی نشد دیگه ببخشید.
سام دسته چمدانش را گرفت و راه افتاد. نیایش هم کنارش حرکت کرد.
- پس منتظر می مونیم بیاین بعد شام بخوریم.
- ممنون لطف می کنین.
و تماس را قطع کرد و با حرص گفت:
- من می گم نمی تونم بیام. میگه شام منتظرتونم.
سام یک لحظه به او نگاه کرد و گفت:
- همیشه با این استادت می ری بیرون؟
نیایش با سرعت به سمت او چرخید. تازه فهمید چه حرفی زده. زود خودش را جمع و جور کرد و گفت:
- نه..نه..این..چیزه... این استاد که...همون که کار گروهی می کنیم با هم. چیز خاصی نیست....گفته بودم فکر کنم.
البته که چیز خاصی بود. ولی ترجیح داد اصلا درباره ان چیز خاص به سام حرفی نزد.سام ابرویی بالا انداخت و گفت:
- خودت نه ولی نسترن چند باری گفته بود درگیر یه کار گروهی هستی. خودت که مدت هاست به ما افتخار ندادی.
نیایش لبش را گزید و با دست ماشین را نشان داد و گفت:
- ماشین اونجاست.
romangram.com | @romangraam