#پیتزا_پپرونی
#پیتزا_پپرونی_پارت_215
دست نیا بالا رفت و اشکش را گرفت و لرزان گفت:
- خوبم.
- خاله و نسترن چطورن. نهالش چطوره؟
- همه خوبن. اگر بفهمن اومدی سکته می کنن.
سام فقط لبخند زد. چقدر از اینکه او را اینجور شوکه کرده بود خوشحال بود. نیایش نگاهش را از دو گرفت و گفت:
- با نورایی برنامه ریختین من و بذارین سر کار؟
سام لبخند زد:
- می خواستم مثلا سورپرایزت کنم.
و سنگین و مردانه خندید. از خنده او نیایش هم لبخند کوچکی زد و کمی از سام فاصله گرفت. تازه داشت می فهمید نزدیک بوده توی بغل سام بپرد. از فکر این کار تمام تنش گر گرفت. سام لبش را گزید. متوجه حرکت نیایش شد و توی دلش از خوشی ریسه رفت. آرزو کرد کاش نیایش واقعا توی آغوشش پریده بود. اگر این کار را کرده بود همانجا اعتراف کرده بود که این هفت سال را با رویای دوباره دیدن او گذرانده. البته سام خودش شوکه تر بود.وقتی رفته بود نیایش یک دختر نوجوان شانزده ساله بود.دختر بچه ای که شیطنت و زندگی از نگاهش می بارید ولی حالا با دختر جوانی روبه رو شده بود که تنها شباهتش با گذشته همان چشمان ترش بود. موبایل نیایش برای بار دومم داشت زنگ می زد. سام بدون اینکه نگاهش را از چشمان تر نیایش بر دارد گفت:
- جواب نمی دی؟
نیایش گیج به او نگاه کرد و گفت:
- چی؟
لب سام به لبخندی باز شد:
- موبایلت و جواب نمی دی؟
نیایش تازه متوجه شد. نگاهش را از او گرفت و دور خودش چرخید. موبایلش روی صندلی که نشسته بود جا مانده بود. نیایش به سمت گوشی اش چرخید و تند برش داشت. نگاهی به شماره انداخت و بعد از مکثی جواب داد.
- سلام استاد.
و در همان حال برگشت و به چشمان سام نگاه کرد که برای یک لحظه از شنیدن نام استاد از زبان نیایش تیره شد. نیایش نگاهش را از سام گرفت و به حرفش ادامه داد:
- نه به میترا هم گفتم.
-....
- نه اصلا مسئله این نیست.
اینکه سام مستقیم به اونگاه می کرد باعث می شد دست و پایش را گم کند. لبش را گاز گرفت و سعی کرد روی حرف های استادش تمرکز کند. توی دلش به میترا لعنت فرستاد بخاطر این برنامه مسخره اش.
- اگر می دونستم ممکنه نارحت بشید و نیاین اصلا اصرار نمی کردم.
نیایش لپ هایش را باد کرد و گفت:
romangram.com | @romangraam