#پیتزا_پپرونی
#پیتزا_پپرونی_پارت_214


- سی تومن بخاطر زر زر کردنای تو جریمه شدم.

صدای خنده میترا توی گوشش پیچید:

- حقته.

نیایش پشت فرمان نشست و گفت:

- قطع کن باید برم.

- پس میای؟

- آره شده برای سحری خودمو می رسونم.حالا می ذاری برم. دیر شد. این خارجی ها که خودت می دونی چقدر به وقت شناسی اهمیت می دن.

- باشه گریه نکن برو.

- مرض. خدافظ

و گوشی اش را روی صندلی پرت کرد و کمربندش را بست و به راه افتاد. مجبور بود کمی تند تر برود. نق زدن های مادرش و بعد هم ماجرای جریمه شدنش باعث تاخیرش می شد.

نگاهی به ساعتش انداخت و پایش را روی پدال گاز فشار داد. ماشین را توی پارکینگ پارک کرد. هوای اواسط پائیز سوز بدی داشت. شال قرمزش را دور گردنش سفت کرد و سوئی شرت نازکش را بیشتر به خودش فشرد. دوان دوان به سمت سالن رفت. فکر میکرد هواپیما باید الان نشسته باشد. توی سالن چشم چرخاند و تابلو را نگاه کرد. چیزی دستگیرش نشد برای همین سمت اطلاعات رفت. در همان حال هم دنبال مرد جوانی با یک پالتو طوسی و شال راه راه سفید و مشکی گشت.

- سلام..ببخشید پرواز تهران نشسته؟

- نه نیم ساعت تاخیر داره.

نیایش لگدی نثار دیوار کرد و لعنتی زیر لب گفت و به سمت یکی از صندلی های خالی رفت. دست به سینه نشست و به ارزیابی اطراف مشغول شد. آقای نورایی گفته بود. مهمانشان یک مرد جوان است با قد متوسط و موهای قهوه ای روشن.آقای هانس در واقع آلمانی بود ولی زبان انگلیسی را به خوبی صحبت می کرد. قرار بود یک پالتو طوسی تنش باشد با یک شال راه راه سیاه و سفید. خودش هم گفته بود یک شال گردن قرمز می اندازد با یک شال سفید. توی خودش فرو رفته بود و داشت به برنامه امشب که بخاطر این آقای هانس به هم خورده بود فکر میکرد. اصلا حواسش به اطراف و چیزهایی که پیج می شد. نبود.کم کم داشت خوابش می برد. خمیازه ای کشید و کمی از زیر سر خورد و گردنش را که خسته شده بود پائین انداخت که یک جفت کفش براق واکس خورده مقابلش قرار گرفت. صدای مرد جوانی را شنید که به انگلیسی گفت:

- میس کیانی؟

نیایش به سرعت از جا پرید و مرد را نگاه کرد. ولی با دیدن چهره مرد مقابلش میخکوب شد. موبایلش داشت زنگ می خورد ولی نیایش انگار مسخ شده بود ذهنش مثل رباط داشت نشانه هایی که آقای نورایی به او گفته بود چک می کرد. یک مرد جوان با پالتوی طوسی و شال راه راه سفید مشکی. نشانی ها درست بود. مردی که مقابلش ایستاده بود باید آقای هانس می بود. نیایش دهانش خشک شده بود. به سختی آب دهانش را قورت داد و سعی کرد برای اطمینان از او بپرسد آقای هانس هست یا نه. ولی انگار هر چه خوانده بود از ذهنش پریده بود. انگار غیر از زبان مادری هیچ زبان دیگری بلد نبود. بهت زده به مرد خیره شده بود که او لبخند زد و باز به انگلیسی پرسید:

- حالتون خوبه؟

محاسبات ذهنی نیایش با چیزی که می دید جور در نمی آمد. این مرد که با لبخند به او خیره شده بود نمی توانست آقای هانس آلمانی باشد. این تقریبا غیر ممکن بود. موبایلش اینقدر زنگ خورد تا خاموش شد ولی نیایش نگاهش را از نگاه مردی که مقابلش ایستاده بود نگرفت. درست که پالتویش خاکستری بود. درست که شال راه راه سفید و سیاه داشت. ولی نگاهش چه. لبخندش که مال خودش بود. این چهره چیزی نبود که با چند سال فاصله فراموش شود. چیزی توی گلوی نیایش انگار گیر کرده بود. ذهنش مدام این باور را پس می زد. یک قدم به مرد نزدیک شد. باید به خودش ثابت می کرد. باید ثابت می کرد که چشم هایش این بار اشتباه نمی کنند. بلکه این ذهنش است که اشتباه می کند. جسم سخت توی گلویش سخت تر شد. مهم نبود که این مرد اگر آقای هانس بود چه فکری درباره اش می کرد. هیچ چیز مهم نبود. باید به خودش ثابت می کرد. یک قدم کوچک دیگر به سمت مرد برداشت. روی پنجه پا ایستاد و دسته موهایی که روی پیشانی مرد ریخته بود با انگشت سبابه کنار زد. آه دردناکش توی هوا پخش شد. دسته موها رها شدند. و یک قدم عقب رفت.لب های نیایش به سختی به هم خورد. انگار ماهی قرمز کوچکی باشد که از دوری آب فقط لب هایش را برای بلعیدن قطره ای آب باز و بسته کند:

- سام!

و بلافاصله دستش را جلوی دهانش گرفت تا صدای هق هقش بلند نشود. سام لبخند زد و با حسرت عمییقی به چشمان نم خورده نیایش نگاه کرد. سعی کرد صدایش لرزد و این بار به فارسی گفت:

- نیا کوچولوی ما چقدر بزرگ شده.

اشک های نیایش دیگر تخت کنترل خودش نبود. یک قدم فاصله را دوباره کوتاه کرد. درست مقابلش ایستاد. واقعا خودش بود. خود خودش..سام برگشته بود. باورش برای هر دو سخت بود. نیایش هنوز از چیزی که دیده بود شوکه بود . مرد چهارشانه و جذابی که مقابلش ایستاده بود با سام لاغر و رنگ پریده ای که می شناخت زمین تا آسمان تفاوت داشت. چهره ساده و کودکانه اش حالا تبدیل به یک مرد کامل و پخته شده بود.اگر نگاه آشنا و لبخند همیشگی او نبود توی شناختش شک می کرد. سام بدون اینکه نگاهش را از چشمان نیایش بگیرد با همان لحن آشنا و گرم همیشگی گفت:

- خوبی نیا خانم؟

romangram.com | @romangraam