#پیتزا_پپرونی
#پیتزا_پپرونی_پارت_212


**

معصومه خانم اصلا راضی نبود که نیایش تنها برود فرودگاه. می گفت تا بروی و برگردی دوازده شده. می خواست به هر ضرب و زوری شده یونس را هم همراهش بفرستند.

- من نمی دونم تو اون کارخونه یه مرد پیدا نمیشد تو رو می فرستن پی یه مرد اجنبی نامحرم.

- مامان چند بار بگم. من تو اون خراب شده مترجمم. یکی دیگه بره که زبون طرف و نمی فهمه.

- من نمی دونم. تنها نمیشه بری.

- تنها نیستم مادر من با راننده شرکت می رم.

- دیگه بدتر.راننده شرکت پسر پیغمبره یا محرم جناب عالی؟

- مامان تو رو خدا دفعه اولم که نیست.چرا اینقدر اذیت می کنی.

نسترن هم که هفت روز هفته انجا چتر بود پشت معصومه خانم را گرفت. در حالی که نهال را تکان تکان می داد تا آرام شود گفت:

- خوب مامان راست میگه. چی میشه یونس باهات بیاد؟

نیایش که از به هم خوردن برنامه اش به اندازه کافی شاکی بود بالاخره از کوره در رفت و فریاد زنان گفت:

- بابا بسه دیونه ام کردین. به خدا من بچه نیستم. بیست و سه سالمه. می فهمین. یک سال بزرگتر از سنی که سام رفت یه کشور دیگه.ولم کنین دیونه ام کردین. هی چپ می رین راست میان ایراد می گیرین. نمی خوام برام تعیین تکلیف کنین. من بزرگ شدم خودم بد و خوب و می فهمم. تو رو خدا ولم کنین.

به نفس نفس افتاده بود. دستی به سرش کشید و روی کاناپه ولو شد. نهال که تا ان موقع داشت گریه می کرد. با داد زدن ها نیایش ناگهان آرام شد. یونس نگاه سرزنش باری به نیایش انداخت و نهال را از بغل نسترن گرفت و به اتاق سابق نسترن که حالا یک جور هایی شده بود اتاق نسترن و یونس برد و در را هم بست.

نسترن اخم کرده روی مبل نشست و گفت:

- آفرین خوب آبروی منو جلوی یونس بردی.

نیایش سرش را بالا گرفت و گفت:

- نسترن تو رو خدا ولم کن.

بعد هم از جا بلند شد و سوپیچش را برداشت و به سمت در رفت. معصومه خانم نتوانست ساکت بماند:

- مگه نگفتی با راننده شرکت می ری؟

نیایش کتانی هایش را تندتند گره زد و گفت:

- نه. تنها می رم. با ماشین خودم.خیال شمام راحت لو لو من و نمی خوره.

معصومه خانم دستی به صورتش زد و نیایش بدون توجه به او در خانه را به هم زد تند تند از پله پائین دوید. صدای معصومه خانم توی راه پله پیچید:

- نیا تنها نرو.

romangram.com | @romangraam