#پیتزا_پپرونی
#پیتزا_پپرونی_پارت_211
- اگر ایشون بودن که من مستقیما به شما نمی گفتم.
نیایش وا رفت.
- نیستن؟
- نه متاسفانه اصلا اینجا نیستن. برای همین گفتم یه زحمت برای شما داریم.
نیایش دست به سینه نشست و گفت:
- حالا کی تشریف میارن این مهمونتون؟
- آقای نورایی تقویم روی میزی را چک کرد و گفت:
- دقیقا پس فردا ساعت ده شب می رسن و شما باید تا محل اقامتشون ایشون و همراهی کنین.
- پس فردا؟
- بله.
نیایش فکری کرد و ناگهان از جا پرید. پس فردا سه شنبه بود. زیر چشمی نگاهی به نوری انداخت و گفت:
- راه نداره من نرم؟ آخه من سه شنبه خودم کار دارم.
نوری چند لحظه ای او را نگاه کرد و بعد هم گفت:
- ما که مترجم دیگه ای غیر از شما نداریم.
نیایش چند بار لبش را جوید و بعد هم ناخن های دستش را شکست و با استیصال گفت:
- باشه. مثل اینکه چاره ای نیست.
آقای نورایی دوباره به او لبخند زد و گفت:
- می تونید تشریف ببرید.
نیایش با سستی از جا بلند شد و برگشت توی اتاقش. چقدر کار برای انجام دادن داشت. دوباره نشست پشت میز و مشغول شد. باید برنامه سه شنبه را کنسل می کرد.با این فکر خودکار را روی میز پرت کرد و گفت:
- اه خروس بی محل. تو کجا بودی وسط برنامه ما.
گوشی اش را از کیفش بیرون کشید. هنوز همان بود که سام برایش خریده بود. ان موقع بهترین گوشی بود. ولی الان تقریبا نابود شده بود. ولی نیایش هنوز هم از همان استفاده می کرد. شماره ها را زیر رو کرد و روی شماره استاد ثابت ماند. چند لحظه ای نگاهش کرد و بعد با حرص گوشی را روی میز پرت کرد و گفت:
- بی خیال نمی رم. خیر سرم. به خود میترا می گم که این برنامه رو راه انداخت.
بعد خودکار را برداشت و تندتند مشغول نوشتن شد.
romangram.com | @romangraam