#پیتزا_پپرونی
#پیتزا_پپرونی_پارت_210


چندتا از ترجمه های مربوط به شرایط قرار داد چند شرکت خارجی را که تمام کرده بود و تایپ کرده و اماده بود برداشت و آینه اش را از کیفش بیرون کشید و خودش را چک کرد. دستی به مقنعه اش کشید و به سمت اتاق مدیریت رفت. منشی با لبخند از او استقبال کرد. همه می دانستند که یک نسبتی با صاحب کارخانه دارد. اکثر پست های کلیدی عوض شده بودند و هیچ کدام از نزدیک سام را ندیده بودند. فقط می دانستند که خارج است و به زودی بر می گردد تا کارخانه اش را خودش اداره کند. نیایش هم لبخندی به او زد و گفت:

- آقای نورایی هستن؟

- بله چند لحظه منتظر باشین من اطلاع بدم.

نیایش سری تکان داد و نگاهی به کاغذ هایش انداخت و منتظر شد تا منشی تلفتنش را بکند و به او اطلاع بدهد. انتظارش خیلی طول نکشید.چون منشی با لبخند او را به داخل راهنمایی کرد.

نیایش در زد و با بفرمائید آقای نورایی وارد اتاق شد. آقا نورایی با دیدن او لبخندی زد و گفت:

- بفرما خانم کیانی.

نیایش وارد شد و سلام کرد. بعد مستقیم به سمت میز آقای نورایی رفت و کاغذها را روی میز گذاشت و گفت:

- یه مقدار از ترجمه ها که اماده شده بود براتون آرودم.

- ممنون.

بعد بدون نگاه کردن به برگه ها آنها را کناری گذاشت و با دست مبل رو به رو را به نیایش نشان داد و گفت:

- بشین لطفا.

نیایش نگاه مرددی به آقای نورایی انداخت و بالاخره رضایت به نشستن داد. خیلی کم پیش می امد که خود آقای نورایی بخواهد با او صحبت کند. آقای نورایی دست هایش را توی هم چفت کرد و روی میز گذاشت و گفت:

- خانم کیانی. یه زحمتی براتون داشتیم.

نیایش با دقت به آقای نورایی نگاه کرد و گفت:

- بفرمائید.

- حقیقتش ما یک مهمان خارجی داریم.

لب های نیایش ناخودآگاه جمع شد. یکی دوبار دیگر هم این زحمت به گردن او افتاده بود. البته به عنوان مترجم کارخانه این کار هم تقریبا جز وظایفش بود. ولی بار آخر با یک خارجی زبان نفهم رو به رو شده بود که مدام می خواست خودش را به او بچسباند و خدا می داند که چقدر نیایش حرص خورده بود. بخاطر پرستیژ کارخانه خیلی مودبانه به او حالی کرده بود دارد پایش را از گلیمش دراز تر می کند.

حالا اگر قرار بود دوباره این اتفاق بیافتد به هیچ وجه تحملش را نداشت. کمی خودش را جلو کشید و گفت:

- حتما من باید برم؟

- خوب البته شما مترجم شرکت هستید.

نیایش عقب نشست. بالاخره مثل دفعات قبل آقای روشنگر که یک جورهایی مسئول تشریفات کارخانه بود هم با او می امد و زیاد سخت نبود.سری تکان داد و گفت:

- باشه. پس من خودم با آقای روشنگر هماهنگ می کنم.

نوری لبخندی زد و گفت:

romangram.com | @romangraam