#پیتزا_پپرونی
#پیتزا_پپرونی_پارت_209
- ببخشید تا دیروقت مشغول کار بودم.
- نسترن گفت کارم داشتی.
- برام آف بذار. شبت خوش.
- ببخشید روز خوش اونجا که شب نیس الان.
**
نیایش پشت میز نشسته بود و تند تند کلمات را روی برگه یادداشت می کرد. وقتی مشغول ترجمه بود اصلا چیزی از اطرافش نمی فهمید.عینکش چند بار تا نزدیک نوک بینی اش سر خورده و او دوباره با یک حرکت بررش گردانده بود سر جایش. هنوز سرش توی برگه هایش بود که کسی به در اتاقش زد. با ضربه اول که متوجه نشد. ضربه دوم محکم تر بود و باعث شد سرش را بالا بیاورد:
- بفرمائید.
آقای سرحدی یکی از همکاران توی کارخانه سرش را از لای در اتاق برد تو و با لبخند به نیایش سلام کرد:
- سلام خانم کیانی.
- سلام. بفرما.
آقای سرحدی به میز او نزدیک شد و چند تا بروشور را روی میز گذاشت و گفت:
اینا رو هم به لیست ترجمه هاتون اضافه کنین.
نیایش دستی به پیشانی اش کشید و گفت:
- فکر کنم باید به فکر یه مترجم دیگه باشیم. من تنهایی نمی رسم این همه کار و انجام بدم.
سرحدی در حالی که به سمت در می رفت گفت:
- مدیریت هم باهاتون کار داشت.
نیایش سرش را بلند کرد و با تعجب گفت:
- با من؟
سرحدی در حالی که در را باز می کرد تا بیرون برود گفت:
- آره. گفت بهتون بگم در اولین فرصت برین پیشش.
نیایش سری تکان داد و برگه های روی میز را تندتند مرتب کرد و گفت:
- ممنون. الان می رم.
سرحدی از در خارج شد و نیایش دست به کمر به انبوه کاغذهایی که باید ترجمه می کرد نگاه کرد. خیلی خسته بود. این همه کار اذیتش میکرد. ولی همه شان را لازم داشت. باید فکرش مشغول می شد.
romangram.com | @romangraam