#پیتزا_پپرونی
#پیتزا_پپرونی_پارت_208


- مامان کار یواشکی کجا بود در ضمن من با بچه ها شام خوردم.

بعد هم بلند شد و گفت:

- کلی کار دارم. می رم پائین.

بعد بلند شد و کیف و کاغذهایش را برداشت و به سمت در رفت که نسترن گفت:

- سام گفت منتظرت می مونه تا برگردی.

نیایش دستش روی در خشک شد و گفت:

- خوب می گفتی دیر میاد خسته اس.

- گفتم.

- اوف من حال چت کردن ندارم. باشه یه شب دیگه.

معصومه خانم پرید وسط حرف نیایش:

- خجالت بکش اون بچه اونجا منظرته.یه کم چشم رو داشته باش. خونه شو که برداشتی این همه هم که براتون خرج می کنه. برات ماشین خریده. گذاشته ات سر کار تو کارخونه اش. اونوقت زورت میاد دو کلوم باهاش حرف بزنی. تو اون کشور غریب دلش می پوسه. دلش به شماها خوشه.

نیایش نگاه مستاصلی به انها انداخت و بدون حرف از در بیرون رفت.

- وقتی گفته دیر میاد خسته اس برا چی کلیت میکنه. به قران اینقدر که این مامان پول سام و تو سر ما می زنه خود سام نمی زنه. اون اصلا به روی خودشم نمی اره. ولی مامان ول کن نیست.

در آپارتمان را با حرص باز کرد و کفش هایش را گوشه ای پرت کرد.

- مامان ساده ما رو باش. دلش می پوسه. اونجا اینقدر سمن داره که یاسمن توش گمه. بچه؟ هه؟ به مرد سی ساله می گه بچه.

کاغذ هایش را روی میز وسط سالن ریخت. مقنعه اش را از سر کشید و لپ تاپ را روشن کرد. واقعا حوصله حرف زدن با سام را نداشت. دلش می خواست بخوابد. اگر شروع می کرد سام تا صبح ولش نمی کرد.

- خدا رو شکر من از وقتی رفتم سر کار یه قرون از پولایی که وکیل سام به حساب مامان می ریزه خرج نکردم.

دکمه های مانتویش را باز کرد و مانتویش را در آورد. لپ تاپش را روشن کرد و به مسنجرش خیره شد. واقعا حوصله اش را نداشت.Invisible آن شد. ای دی سام هنوز روشن بود. چند بار لبش را گاز گرفت و از جا بلند شد. مانتو و مقنعه اش را برداشت و به اتاق برد. لباس را با یک تاپ و شلوارک عوض کرد و موهایش را بالای سرش جمع کرد.

برای خودش یک قهوه درست کرد و برگشت. به صفحه مانیتور زل زد و آرام آرام قهوه اش را نوشید.

- چرا نمی ره پس؟معلومه اونجا الان لنگه ظهره آقا خوابشو کرده راحت نشسته نمی گه من بدبخت هم احتیاج به خواب دارم.

دستی به پیشانی اش کشید و مشغول سرچ کردن شد. ساعت از دوازده گذشته بود ولی هنوز چراغ سام روشن بود. نیایش پوفی کرد و گفت:

- نخیر این برو نیست.

لیوان قهوه اش را روی میز گذاشت و دستش به سمت موس رفت. ولی قبل از اینکه از حالت نامرئی در بیاید. چراغ سام خاموش شد. نیایش لبش را گزید و احساس بدی به او دست داد. می دانست کارش درست نیست. ولی باید از او دوری می کرد. سام رفته بود ولی نیایش برایش نوشت.

romangram.com | @romangraam