#پیتزا_پپرونی
#پیتزا_پپرونی_پارت_207
و موبایلش را از جیبش بیرون کشید و به سمت او دراز کرد. نیایش هم در حالی که به سمت او می رفت. چتری هایش را پشت گوشش زد که با هر قدم او کم کم سر خورند و وقتی مقابل او رسید باز برگشته بودند سر جایشان.گوشی را از دست سام گرفت و گفت:
- حالا شارژت کجاست؟
سام به سختی نگاهش را از اون که سرش را توی گوشی اش کرده بود گرفت و نگاهی توی سالن انداخت و گفت:
- اونجا به پریز کنار اپن.
نیایش سری تکان داد و همانطور که مشغول کارش بود از کنار او رد شد و بیرون رفت. سام وقتی نیایش از کنارش گذشت تمام تنش مور مور شد و با این حس چشم هایش را بست و به خودش لعنت فرستاد و سریع از آنجا دور شد. وقتی چشم هایش را باز کرد. اهنگ هم تمام شده بود. نگاهش را گرداند روی وسایل روی میزش. نیایش چند تا چیز را دور از چشم نسترن توی وسایلش چپانده بود که او وقتی امده بود اینجا دیده بودشان. چیزهایی که وقتی ایران بود زیاد هم برایش مهم نبود. ولی حالا برایش کلی اهمیت پیدا کرده بود. همه شان هم البته از چیزهایی بود که نیایش خودش دوستاشان داشت. گوی شیشه ای کنار چراغ مطالعه اش را برداشت و تکانش داد. دانه های ریز سفید توی فضایش شناور شد. دو خرگوش سفید زبر دانه های برف داشتند یکدیگر را می بوسیدند. سام لبخند زد. این گوی شیشه را نیایش برای تولد هجده سالگی اش به او داده بود.سام ان موقع هیچ از ان خوشش نیامده بود به نظرش زیادی دخترانه بود. ولی چیزی به روی نیایش نیاورده بود. بعدی لیوان مورد علاقه اش بود که تویش قهوه می خورد. این را هم نیایش برایش خریده بود. لیوانش را برداشت و به آشپزخانه برد. تا برای خودش قهوه درست کند. کلی کار داشت که باید انجام میداد. ولی امروز را به خودش استراحت داده بود. باید هر جور شده با نیایش حرف می زد.
**
نیایش ماشین را داخل پارکینگ پارک کرد و نگاهی به ساعتش انداخت.
- اوخ...چقدر دیر شد. حتما مامان پوستمو می کنه.
دزگیر را زد و به سمت پله رفت. ماشین را برای قبولی در دانشگاه از سام هدیه گرفته بود. یک گلف تر و تمیز قرمز رنگ. واقعا نتوانست ردش کند.
با سرعت از پله بالا دوید. جلو اپارتمان خالی سام مکثی کرد و دوباره بالا دوید. کلید خانه سام دست خودش بود. از وقتی نسترن ازدواج کرده بود خانه شان به طرز وحشتانکی شلوغ شده بود. معصومه خانم بخاطر تنهایی و دور بودن از فامیل، زیادی با خانواده یونس رفت و امد می کرد و برای همین نیایش برای درس خواندن و انجام دادن کارهایش به خانه سام نقل مکان کرده بود.چقدر معصومه خانم سرش غر زده بود ولی او بالاخره کار خودش را کرده بود. تازه با به دنیا امدن نهال دیگر اوضاع بدتر شده بود و نیایش گاهی شب ها هم همان جا می ماند. البته راضی کردن معصومه خانم زیاد راحت نبود. نیایش همان اوایل یک بار به سام از شلوغی خانه شکایت کرده بود و او هم خودش پیشنهاد داده بود از خانه او استفاده کند. نیایش این حرف سام را برای استفاده از خانه به معنی تصاحب کامل ان برای خودش گرفته بود و مادرش را هم با همین حرف راضی کرده بود. از وقتی که این کار گروهی را هم شروع کرده بود. بیشتر وقتش را توی خانه سام می گذراند. اتاقش را کاملا تسخیر کرده بود. یک مودم جدا برای خودش گرفته بود و کتاب خانه کوچکش هم به اتاق سام منتقل شده بود. ولی برای زدن حاضری اش حتما باید می رفت خانه. کلید را توی درانداخت و وارد شد. با وارد شدنش سه سر به سمتش چرخید.
نیایش تند تند کفش هایش را در اورد و سلام کرد. معصومه خانم با اخم هایی در هم رفته گفت:
- الان وقت اومدن یه دختره؟
نیایش به جای جواب به سمت نسترن رفت و با یونس احوال پرسی کرد:
- سلام آقا یونس.
یونس با ابروهای بالا رفته نگاهش کرد و جواب داد. نیایش نهال را که روی پای نسترن به خواب رفته بود بوسید و گفت:
- چه زود خوابوندیش.
بجای نسترن معصومه خانم گفت:
- اون زود نخوابیده جناب عالی دیر اومدین.
نیایش روی مبل ولو شد و گفت:
- سخت می گیری معصومه خانم. ساعت تازه یازدهه. بعدم من با استاد و بچه ها بودم.
معصومه خانم غرغر کنان از جا بلند شد و به سمت آشپزخانه رفت:
- استاد...استاد... من نمی فهمم کی این کارای یواشکی تو تمام میشه.
نیایش پوفی کرد و گفت:
romangram.com | @romangraam