#پیتزا_پپرونی
#پیتزا_پپرونی_پارت_206
دارم می رم ولی دلم می خواد باشم کنار تو
می ترسم از اینکه یه عمر باشم در انتظار تو
بدون تو نمی تونم یه لحظه آروم بگیرم
اشکام سرازیر میشه و از غم و غصه می میرم
نیایش دنباله های روسری اش را از روی شانه عقب انداخته بود و دسته ای از چتری های کوتاهش هم ریخته بود روی پیشانی اش. سام با اینکه داشت از دست خودش حرص می خورد فکر کرد کاش خاله یا نسترن یا خود نیایش به او بگویند بماند.آن موقع اگر می خواستند حتما می ماند.
اخه مگه به جر تو کی مونده تو این دنیا برام
دیگه کسی رو ندارم من می موندم و خاطره هام
اما می دونم که باید دوریت و به جون بخرم
از پیش تو باید فقط یه یادگاری ببرم
نه تقصیر تو بود نه من، دنیا به کام ما نبود
قرارمون باشه یه جا اون ور گنبد کبود.
دستی به صورتش کشید و خواست چیزی بگوید که نیایش که حسابی غرق کار خودش بود صدایش را بالا برد و داد زد:
- سااااااام...این شارژرت......
بعد دست به کمر به سمت در چرخید و با دیدن سام توی چهارچوب در ناخودآگاه بقیه جمله اش آرام شد:
- ....کجاست؟
سام با این حرکت او زیر خنده زد و گفت:
- کر شدم دختر. من یه ساعته اینجام. من و ندیدی؟
نیایش خنده ای کرد و گفت:
- نه بابا تو حس آهنگ بودم.
خنده سام کم کم جمع شد و خیره به او نگاه کرد نیایش با تعجب گفت:
- چیه چرا مثل آدم خورا به من زل زدی؟
و خندید. سام لبخند تلخی زد و گفت:
- این آهنگ و برام بفرست.
romangram.com | @romangraam